نظم پاسخ مىداد ؛ سؤالاتى كه از وى مىشد ، متنوع بود ، از اين قبيل : تفكر چيست ؟ چه نوع فكر طاعت و كدام تفكر گناه است ؟ حقيقت نفس آدمى چيست ؟ سالك راه حق كيست ؟ و جز اينها ؛ شيخ در كتاب گلشن راز به اين قبيل سئوالات با بيانى ساده و شيرين پاسخ مىدهد ؛
تفكر چيست ؟
پاسخ :
تفكر رفتن از باطل سوى حق * بجرو اندر ، بديدن كل مطلق
محقق را كه وحدت در شهود است * نخستين نَظرِه بر نور وجود است
بود فكر نكو را شرط تجريد * پس آنكه لمعهء از برق تائيد
پرسش : من چيست و حقيقت نفس آدمى كيست ؟
پاسخ :
چو هست مطلق آيد در اشارت * به لفظ « من » كند از وى عبارت
حقيقت كز تَعَيّن شد مُعيّن * تو او را در عبارت گفتهء « من »
برو ، اى خواجه خود را نيك ، بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو
من و تو چون نماند در ميانه * چه كعبه ، چه كنش چه ديرخانه
درين خانه يكى شد جمع و افراد * و واحد سارى اندر عين اعداد
در اشعار زير ، شبسترى ، مرد عارف واقعى و سالك راه حق را چنين توصيف مىكند : « 1 »
مسافر آن بود كو بگذرد زود * ز خود صافى شود چون آتش از دود
سلوكش ، سير كشفى دان ، امكان * سوى واجب به ترك شين و نقصان
به اخلاق حميده گشته موصوف * به علم و زهد و تقوى بوده معروف
همه با او ولى او از همه دور * به زير قُبهاى سِتر مستور
. . . شريعت پوست و مغز آمد حقيقت * ميان اين و آن باشد طريقت
چو عارف با تعيين خويش پيوست * رسيده گشت مغز و پوست بشكست
دل عارف ، شناساى وجود است * وجود مطلق او در شهود است « 1 »
هامش
( 1 ) . دكتر رضازاده ، شفق ، تاريخ ادبيات ، صفحه 281 تا 282 . ( به اختصار )