زر باشى و ناگشاده گنجى * تب دارى و ناكشيده رنجى
روشن به تو چشم شاه و درويش * جود تو ز فيض آسمان بيش
آن نور كه بىدريغ بارى * از خاقانى دريغ دارى
اين شيوه نه شرط دوستانست * اين سنت و فعل دشمنانست
نه همنفسى ، نفس گشايم * نه خوش سخنى هوس زدايم
. . . بر روزن من نتابى از خشم * نه در دل من ز غرفهء چشم
نىنى غلطست هرچه گفتم * راهِ هَوَسَست هرچه سُفتم
صبحست سوى تو عذر خواهم * صبحست شفيع اين گناهم
صبح آينهدار تازهروى است * صبح از سَرِ صدق راستگويست
خاقانى به شعراى نامدار قبل از خود چون رودكى و عنصرى نظر داشته و به شيوهء آنان شعر گفته است و گاه خود را برتر از آنان شمرده است :
بديهه همى بارم از خاطر اين دُر * كز او سمعها بحر عمان نمايد
از اين شعر خجلت رسد عنصرى را * وگر عنصرى جان جانان نمايد
و در پاسخ كسانىكه قدرت شعرى عنصرى را به رخ او مىكشيدهاند چنين مىگويد :
به تعريض گفتى كه خاقانيا * چه خوش داشت نظم روان عنصرى
بلى شاعرى بود صاحبقران * ز ممدوح صاحبقران عنصرى
ز معشوق نيكو و ممدوح نيك * غزلگو شد و مدحخوان عنصرى
جز از طرز مدح و طراز غزل * نكردى ز طبع امتحان عنصرى
شناسند افاضل كه چون من نبود * به مدح و غزل دُرفشان عنصرى
كه اين سِحر كارى كه من مىكنم * نكردى به سحر بيان عنصرى
زِ « دَه » شيوه كان حيلت شاعر است * به يك شيوه شد داستان عنصرى
مرا شيوههء خاصِ تازه است و داشت * همان شيوهء باستان عنصرى
نه تحقيق گفت و نه وعظ و نه زهد * كه حرفى ندانست از آن عنصرى
نبود است چون من گه نظم و نثر * بزرگ آيت و خردهدان عنصرى
به نظم چو پروين و نثر چو نقش * نبود آفتابِ جهان عنصرى
اديب و دبير و مُفسّر نبود * نه سحبان يعرب زبان عنصرى
خاقانى بر خلاف شعرايى چون ناصر خسرو ، سنائى و خيام به مسائل فلسفى و مشكلات اجتماعى دوران خود توجه نداشت و مىكوشيد معضلات اجتماعى دوران خود