تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
مرا ذخيره همين يك رشيد بود از همه عمر * نتيجهء شب و روزى كه در هَوَس بگذشت
سپس در سوك مرگ همسر مىگويد :
پسر داشتم چون بلند آفتابى * ز ناگَه به تارى مَغاكش « 1 » سپردم به درد پسر مادرش چون خروشد * به خاك آن تن دردناكش سپردم يكى بكر چون دختر نعش بودم * به روشندلى چون سماكش سپردم بماندم من و ماند عبد المجيدى * وديعت به يزدان پاكش سپردم
خاقانى نسبت به شهر شروان علاقه فراوان داشت چنان كه گويد :
عيب شروان مكن كه خاقانى * هست از آن شهر كابتداش شر است عيب شهرى چرا كنى به دو حرف * كاوّل شرع و آخر بَشر است
سال وفات شاعر به قول دولتشاه 582 و آن را به اعداد ديگر نيز نقل كرده‌اند ؛ چون خاقانى درگذشت ، نظامى گنجوى شاعر معروف در رثاى او گفت :
همى گفتم كه خاقانى دريغا گوى من باشد * دريغا من شدم آخر دريغا گوى خاقانى
علاوه‌براين ، خاقانى با رشيد الدين و طواط و فلكى شروانى معاصر بوده و باهم روابطى گاه خصمانه و زمانى دوستانه داشته‌اند ؛ شاهكار خاقانى ، تحفة العراقين است وى يكى از بزرگترين شاعران قصيده‌سراى ايران بشمار مىرود . در سخن خاقانى ، استعارات و تعبيرات مبتكرانه فراوان است ، معمولا شاعر قبل از ورود به مقصود ، تغزلى و تشبيبى به كار مىبرد و با تصوير طلوع آفتاب و ظهور مهر و نقاشى مناظر دلپذير طبيعت ، قدرت طبع خود را آشكار مىكند :
دست صبا برفروخت مشعله نوبهار * مشعله دارى گرفت كو كبهء شاخسار ز آتش خورشيد شد نافه شب نيم سوخت * قوت از آن يافت روز خوشدم از آن شد بهار خامه ما نيست طبع چهره‌گشاى جهان * نايب عيسى است ماه رنگ رز شاخسار
در خطابه‌اى كه در توصيف طبيعت و آفتاب سروده ، از محروميتهاى خود در زندان ياد مىكند :
اى مُهرِ دهان روزه‌خواران * جانداروى علت بهاران
هامش
( 1 ) . گور