را به يارى عقايد مذهبى حلوفصل نمايد و چنان كه خود گفته حكمت يزدانى را برتر از فلسفه يونانى مىداند .
فلسفه در سُخن مياميزيد * وانگهى نام آن جَدَل منهيد
وَ حَلِ گمرهى است بر سر راه * اى سران پاى در و حل منهيد
با اينكه خاقانى ، كمابيش شاعرى مديحهسرا بوده ، گهگاه در اشعار و آثار او مسائل اخلاقى نيز مطرح مىشود . از جمله مىگويد :
بترس از بَدِ خَلق خاقانيا * و ليكن ز بد ده امان خلق را
وفا ، طبع گردان و ايمن مباش * ز غدرى كه طبع است آن خلق را
دروغى مران بر زبان و مدان * كه صِدقى بُوَد بر زيان خلق را
در افكار خلق آشكارا شود * قضايى كه آيد نهان خلق را
بَدِ خَلق هر چت فزونتر رَسَد * نكويى فزونتر رسان خلق را
در جاى دگر گويد :
كيست ز اهلِ زمانه خاقانى * كه تو ، اهل و فاش پندارى
دوستى كز سَرِ غَرض شد دوست * هان و هان تا كه دوست نشمارى
خواجه گويد كه دوستدار توام * پاسخش ده كه دوست چون دارى
تا عزيزم مرا عزيز كنى * چو شدم خوار ، خوار انگارى
در جاى ديگر در توصيف خصوصيات اخلاقى خود مىگويد :
منكه خاقانيم اين مايه صفا يافتهام * كه به دل در حق بدخواه شدم نيكى خواه
چون شوم سوخته از خامىِ گفتارِ بدان * به نكوكار پناه آرم و او هست پناه
كه نگويم مكافاتِ بديشان بَدِ كس * ليك گويم كه مرا از بَدِشان دار نگاه
در يكى از قصايد خود ، خطاب به متملقان و چاپلوسان ، از استغناى طبع و بىنيازى خود ياد مىكند :
مرا كشتزاريست در طينت دل * كه حاجت به حوا و آدم ندارم
به پيش كس از بهر يك خندهء خوش * قد خويش چون ماه نو ، خم ندارم
. . . دهان خشك و دل خستهام ليك از كس * تمناى جلاب و مرهمِ ندارم
به پازهر كس ننگرم گرچه برخوان * يكى لقمه بىشربت سم ندارم
غير از خاقانى كه از آثار و افكار او سخن گفتيم ، در قرن ششم شعرا و گويندگان ديگرى ، چون اثيراخسيكتى از فرغانه و مجيد الدين بيلقانى و فلكى شروانى در سرزمين آذربايجان ظهور كردند كه كارشان مديحهسرايى بود و بر خلاف سنايى و ناصر خسرو