عاقبت از راه عراق به جانب رى رفت ، در همان ايام خبر حملهء وحشيانهء غُزان بر خراسان و حبس سنجر به او رسيده و در نتيجه از ادامه سفر بازماند و بار ديگر به شروان روى نمود . خاقانى خود به اين تحولات و دگرگونيهاى سياسى و اجتماعى اشاره مىكند :
آن مصر مملكت كه تو ديدى خراب شد * و آن نيل مَكرِمَت كه شنيدى سراب شد
گردون سَرِ محّمد يحيى به باد داد * محنت رقيب سنجر مالك رقاب شد
آن كعبه وفا ، كه خراسانش نام بود * اكنون به پاى پيل حوادث خراب شد
و در پايان با تألم و تاثر بسيار مىگويد :
. . . در حبس گاه شروان با درد دل بساز * كان درد راه توشه يوم الحساب شد
اما چيزى از توقف او در شروان و حضور در مجالس شروانشاه نگذشت كه به قصد حج و ديدن امراى عراقين اجازت سفر خواست و در زيارت مكه اشعار غرّائى گفت در مراجعت از اين سفر به زيارت المقتفى خليفهء عباسى رسيد ، و خليفه از او خواست شغل دبيرى را در دستگاه خلافت بپذيرد ولى او از قبول كار ديوانى خوددارى كرد ، در جريان اين سفر ، خاقانى كاخ مداين را كه روزى جولانگاه شهرياران ساسانى و مركز سياست شرق بود مىبيند و قصيدهاى حماسى آميخته بااحساس و تاثر فراوان دربارهء آن كاخ ويرانه به رشته نظم مىكشد كه يكى از شاهكارهاى نظم فارسى است . و ما قسمتى از آن قصيده تاريخى را نقل مىكنيم : « 1 »
هان اى دل عبرتبين از ديده نظر كن هان * ايوان مدائن را آيينه عبرت دان
يك ره ز لب دجلهء منزل به مدائن كن * وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران
خود دجله چنان گريد صد دجلهء خون گوئى * كز گرمى خونابَش آتش چكد از مژگان
بينى كه لب دجله چون كف به دهان آرد * گويى زِ تَفِ آتش لب آبله زد چندان
از آتش حسرتبين بريان جگر دجله * خود آب شنيدستى كاتش كندش بريان
. . . تا سلسله ايوان بگسست مدائن را * در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيمان
گهگه به زبان اشك آواز ده ايوان را * تا بو كه به گوش دل پاسخ شنوى ز ايوان
دندانهء هر قصرى پندى دهدت نونو * پند سر دندانه بشنو ز بُنِ « 1 » دندان
گويد كه تو از خاكى ما خاك توايم اكنون * گامى دو سه برمانه و اشكى دو سه هم بِفشان
هامش
( 1 ) . دقت ، صميميّت