تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
با دخترش بناى بدرفتارى را گذاشت و عريضه‌يى به شاه نوشت كه خانوادهء من سالها نوكر صادق دولت ايران بوده و به شرافت زندگى كرده است ، تيمور تاش به زور دخترش را به عقد ازدواج من درآورد و قبالهء سنگينى هم تحميل كرد ( 52 هزار تومان ) براى اينكه اين ننگ از دامان خانوادهء من پاك شود مىخواهم او را طلاق بدهم . رضا شاه فوق العاده عصبانى مىشود ، فحش زيادى مىدهد و وزير عدليهء وقت محسن صدر را مىطلبد و به او مىگويد كه به اين پدرسوخته بگوئيد ، شماها تمام شهر را واسطه كرديد كه آن دختر نصيب شما بشود ، حالا كه گرفتار شده اين ناجوانمردى را مىكنيد ، درهرحال حقوق دختر را از او بخواهيد اگر نتوانند باهم زندگى كنند ، كاملا مطابق قانون و حق با آنها رفتار كنيد . . . » به‌هرحال با مداخلهء صدر الاشراف كار آنها خاتمه يافت ، ده هزار تومان از قباله او را دادند و ايران خانم را طلاق دادند . . . » گفتگوى تيمور تاش با دخترش قبل از ازدواج : دكتر قاسم غنى مىنويسد : « ايران خانم وقتى در تهران بود ، براى من نقل مىكرد و مىگفت وقتى حسينعلى مرا خواستگارى كرد و بعد از چندى كه پدرم موافقت كرد ، و بنا شد كه مرا به عقد ازدواج او درآورند به من گفت : دختر جان آنچه در ظاهر امر مايهء خوشبختى دختر جوانى بايد باشد در حسينعلى جمع است ، جوان است ، زيبا و خوش‌اندام است ، پسر و الا حضرت ناصر - الملك است ، ديپلم اونيورسيته اكسفورد ( يا كمبريج ) در دست دارد ، ثروتمند هم هست ، اينهاست مدار انتخاب مردم ، البته خوشبختى و سعادت و شقاوت اشخاص بر مبانى ديگر است و احدى انجام و عاقبت كار را نمىداند ، من ظاهرا در انتخاب شوهر قصورى نكرده‌ام ، ديگر تا خدا چه خواهد . اميدوارم خوش باشيد ، و دختر و داماد را به انگلستان فرستاد ولى همين ازدواج با اينهمه ظواهر فريبنده يكى از شومترين ازدواجها شد ، « ايران » اولادى هم از او نداشت و هيچ‌وقت راضى نبود و آن مرد نتوانست جواب انتظارات او را از زندگى بدهد بالاخره اين عروسى منجر به فصل و جدايى شد . . . تيمور تاش بدترين زندگانيها را در محبس گذرانيد يك دفعه از تخت به تخته درآمد و از اوج عزت به حضيض ذلت رسيد ، از هركس و ناكسى سوء رفتار ديد . دختر زيبا و قشنگش ايران با هزار تدبير اگر موفق مىشد پدر خود را در زندان چند دقيقه با حضور مأمورين تأمينات و پليس ببيند ، بايد تن به هر مذلتى دردهد و از ميان آنهمه مردم پست و اجامر و اوباش بگذرد و هر نگاه پليدى را تحمل كند ، بچه‌هايش كه از اروپا آمدند ، يك دفعه منوچهر موفق شد پدر را از پشت پنجرهء آهنين ، چند دقيقه ببيند و اشكى با هم ردوبدل كنند ، زنش سرور - السلطنه يك‌دفعه به محبس رفت ، تيمور دست او را بوسيد و گفت از تو حليت مىطلبم زيرا اعتراف مىكنم كه شوهر خوبى براى تو نبودم ، هر روز انتظار خطر را داشت ؛ بالاخره در