تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 969

مساهمون:

ص٩٦٩
دشتى و دشتستان و برازجان با او بود ، علاء الدوله او را عزل كرد . . . آقاى طباطبايى تلگرافى در استخلاص صديق الممالك به علاء الدوله مخابره فرمود ، جوابى كه از طرف علاء الدوله مخابره شده است در اين مقام درج مىكنيم ، آن‌وقت خوانندهء تاريخ مىداند كه پايهء ظلم و ستم به چه حد بوده است . و حال آن‌كه امروز از ده سال قبل به ده درجه كمتر شده است . صورت تلگراف از اين قرار است : شيراز ، جواب نمره 42 ، تاريخ 1324 . خدمت ذى سعادت جناب مستطاب شريعتمدار حجة الاسلام آقاى آسيد محمد مجتهد دامت افاضاته ، تلگراف مبارك را در مسئلهء صديق الممالك در چند روز قبل زيارت نمودم و مشغول اصلاح كار او شده‌ام . اما اين آدم كارى نكرده است كه بتوان اصلاح كرد . هفتاد نفر را بدون جهت كشته است كه وراث آنها در اينجا آه و ناله دارند و دادخواهى مىنمايند . مردم با او خونى شده ، در صدد تلف او بودند ، بيست و دو هزار تومان باقى او بود . گفتم برود تهران حسابش را بدهد ، همين دو روزه حركت خواهد كرد . در انجام فرمايشات حاضرم ، علاء الدوله . » « 1 »

امان اللّه خان افشار چون پيرو سلمان فارسى بود عزل شد :

از آغاز حكومت قاجاريه بلكه از قرنها پيش ، حكام و فرمانروايانى مورد علاقهء سلاطين بودند كه در حوزهء قدرت خود در راه مال‌اندوزى و تأمين منافع صدور و اعيان از هيچ ظلم و ستمى خوددارى نكنند ، بخورند و بخورانند تا مورد تأييد قدرت مركزى قرار گيرند « . . . چنان‌كه امان اللّه خان افشار كه حاكمى بىآزار و نيك‌سيرت بود ، به غضب محمد شاه دچار شد . چه به شاه خبر رسيده بود كه حاكم گيلان مردى است در لباس تقوا ، طريق زهد در پيش گرفته و حيثيت ( ! ) دولت را متزلزل ( ! ) ساخته است . به هنگام عبور از بازار هرگاه دانه‌اى برنج يا خرده‌اى نان روى زمين ببيند خم مىشود و آنها را از زير پا برمىدارد ، جامهء پشمين مىپوشد و روى حصير مىنشيند و به همهء خلايق به منظور شنيدن تظلماتشان بارعام مىدهد ، رفتارش مسالمت‌آميز است . . . محمد شاه بىدرنگ او را معزول و به تهران احضار مىكند . » « 2 » ايرج ميرزا كه در اواخر عهد قاجاريه مىزيسته از لزوم اعزام حاكمى عادل و سعى در اصلاح امور سخن مىگويد :
خسروا ! گرچه فراموشى در طبع تو نيست * اين سخنهاى دلاويز فراموش مكن نصب يك حاكم عادل را با سرعت تام * به نگهدارى تبريز فراموش مكن حالت فارس كه گرديده ز تأسيس پليس * آتش فتنه در آن تيز فراموش مكن امر قزاق كه چون امر پليس است و بود * عاقبت مفسدت‌انگيز فراموش مكن
هامش
( 1 ) . تاريخ بيدارى ايرانيان ، پيشين ، ج 2 ، ص 167 . ( 2 ) . گيلان در جنبش مشروطيت ، پيشين ، ص 19 به بعد .