مىكردند ، آموزگار يا استادى كه به مناسبت يا بىمناسبت ، از برترى نژادى و روحى و فكرى و جسمى آلمانيان بر ديگر مردم جهان و دلبستگى آنان به جنگ و به دودمان پادشاهى و سرنوشت بىچونوچراى قوم آلمان براى رهبرى جهان در زير فرمان اين سلسله سخن نمىگفت به ناكامى و ناشناختگى و فراموشى محكوم بود . . . تنها فكرهاى فوق العاده استوار و مبتكر و پرخرد مىتوانستند در برابر سيل اينهمه تلقينات پايدارى كنند . . . جمهوريت تاجدار بريتانيا ممكن است آموزش ملى را در نتيجهء بىتوجهى ، فلج و ناتوان ساخته باشد ولى پادشاهى هوهنزولرن آن را فاسد ساخت و دستگاه آموزش را به فحشاء و مزدورى كشانيد . » « 1 »
كليه آموزش تاريخى آلمانيان را در گفته كنت مولتكه مىتوان يافت كه : « صلح دايمى ، خوابى است كه حتى زيبايى هم ندارد . جنگ مشيت الهى است و جهان بىجنگ به تعفن و فساد مىگرايد و در ماديگرى گمراه مىگردد . . . » نيچه فيلسوف آلمانى . . . گفت : « اگر آدميان جنگ را به فراموشى بسپارند انتظار چندانى از ايشان نمىتوان داشت . . . » اينگونه آموزشها كه سراسر امپراتورى آلمان را فراگرفته بود ، در بيرون مرزهاى آلمان موجب هراس ديگر كشورها و مردمان مىشد . . . پس از 1871 آلمانيان مقيم خارج سينهها را پيش دادند و صداها را بلند كردند ، و حتى در بازرگانى هم رفتار تهاجمى پيش گرفتند ، ماشينهاى آلمانى ، به بازارهاى جهان راه يافت ، كشتيهاى كالابر آلمانى در درياها به گردش درآمد و غرور ميهنپرستى آلمانى به صورت مبارزهطلبى آشكار شد . . . » « 2 » به موازات اين تبليغات به جنگ با دموكراسى نيز ادامه دادند . در حالى كه اروپا در سايه دموكراسى و جنبشهاى ملى ، از قرن 18 و 19 به بعد به سرعت در راه ترقّى و تكامل اجتماعى و اقتصادى پيش مىرفت ، در ايران از مرگ شاه عباس دوم به بعد اثرى از پيشرفت و سعادت و به روزى ملت ديده نمىشود ، بلكه در اثر خيانت زمامداران و نفوذ روزافزون سياستهاى استعمارى جامعهى ايران بيشازپيش به عقب رانده مىشد و استقلال و حيثيت جهانى خود را از كف مىداد .
هامش
( 1 ) . ولز ، كليات تاريخ ، ترجمهء مسعود رجبنيا ، ص 1312 به بعد .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 1314 به بعد .