همراهى سالار فدايىوار كوشيدند و هرچه قشون رفت خلع اسلحه نموده و كشتند . و باز خود ايستاده بودم ، امير كبير به زحمتى فوق الحصر چند فوج راه انداخت ، روز سان به حسام السلطنه فرمود مراد ميرزا ، خراسان ملك شاه است و خراسانيان اولاد شاه . تو مأمورى با اين افواج به روى يك نفر حسنخان سالار را كه مىگويد ياغى شده بگيرى ، اگر شنيده شد يك سوار يك توبره كاه بىپول و بىرضايت از خراسانى گرفته و تو شكم آن را ندريدهاى ، شاه شكم تو را خواهد دريد .
عينا اين كلام به خراسانيان رسيده خودشان ولايت به ولايت بىجنگ دروازهها را به روى قشون دولتى باز كرده تا جايى كه ايلخانى با وصلت به سالار بر سالار برگشته و تابع دولت شده ، كليد دروازهء مشهد هم اگر به دست سالار و قشونش نبود ، همان ساعت ورود بر روى حسام السلطنه مىگشودند . » « 1 »
در منشورى كه محمد شاه قاجار در مراجعت از هرات به خط خويش به تمام بزرگان و سپاهيان نوشته ، چنين مىخوانيم : « سرداران و امراى تومان و سرتيپان و سرهنگان ايران ، سپاه ظفر همراه و جميع افواج قاهره و سواران جلادت نشان مىدانند از وقتى كه به حكم خاقان مغفور در ركاب وليعهد مبرور به خراسان آمديم ، نيت همين بود كه خراسان امن شود ، و اسيرفروشى موقوف . . . مردم ايران چنان تصور مىكنند كه من از سفر و جنگ خسته شده يا نيتى كه در پس گرفتن اسراى ايران داشتم تغيير دادم . هرگز . . . توپچيان مخلص ، و سربازان فدوى و سواران جرار بدانيد كه مردن باغيرت و مردانگى ، به ذات پاك احديت بهتر از هزار سال زندگى با بردبارى و تملق است . هرچه دارم براى شما مىخواهم ، نه دربند خانه و اتاقهاى بازينت و لذت و خوشگذرانى هستم . . . جمادى الاخر 1254 . »
البته بين گفتار و كردار اين مرد بيمار ، بىاراده و ضعيف النفس از زمين تا آسمان فاصله بود .
حاجى ميرزا آقاسى مراد و مرشد ( محمد شاه ) خود را در مسايل نظامى هم چندان بىاطلاع نمىدانست وى در نامهاى به محمد شاه مىنويسد : « . . . چندان سررشته از قشون ندارم ، اما از اين مردمان ، ظاهرا بهتر فهميده باشم . چندين حق بندگى در خدمت دارم ، حق تعليم ، حق نوكرى ، حق باطن ، حق ظاهر ، حق دولتخواهى . »
كنت دوسرسى وزيرمختار فرانسه در باب حاجى مىنويسد : « حاجى ميرزا آقاسى پيرمردى است كه تمام قدرت ايران و تمام بىكفايتى دولت آن در وجود او خلاصه شده است . » « 2 »
مؤلف صدر التواريخ ضمن توصيف اوضاع عهد حاجى ميرزا آقاسى ، مىنويسد : « حاجى سربازان فوج ماكويى را كه به خود اختصاص داده و از براى روز بد آنها را مدافع خود مىدانست ، چنان مسلط كرده بود كه صريحا شبها چراغ روشن مىكردند و به خانهها به دزدى مىرفتند .
صاحبخانه مىديد و جرأت دم زدن نداشت و اين تركان ماكويى مست مىشدند ، زن بيچاره و
هامش
( 1 ) . محمد حسن انصارى ، آگهى شهان از كار جهان ، اصفهان ، 1314 ش ، ص 52 - 51 .
( 2 ) . عباس اقبال ، اميركبير ، ص 187 .