ديوان اشرف در حقيقت در اداره اموال ديوانى و ضبط محاسبات و جمع و دخلوخرج ، مكمل ديوان استيفا بود و مشرفكل مملكت ، مثل مستوفى كل ، به هرولايت از جانب ديوان خود يك نفر مشرف نايب مىفرستاد كه حكم رئيس تفتيش كل مالى را داشته است . اين است صورت يكى از مثالهاى دولتى عهد سلاجقه در تعيين خواجه عميد الدين به نيابت اشراف جرجان .
خواجه عميد الدين كه در امانتگذارى و معرفت رسوم معاملات و دقايق محاسبات از اقران و اكفاء مميزست و در هنرمندى و خويشتندارى از اصحاب قلم به مازندران متفرد ، نيابت ديوان اشراف . . . فرموده شد كه جملگى آن را در قلم گيرد و از قليل و كثير غافل نباشد و بر دخلوخرج وقوف يابد و نقير و قطمير از قلم خود فرونگذارد . . . نسخت به ديوان اشراف مىفرستد . . . فرمان چنان است كه عمال و متصرفان گرگان دام تمكينهم . . . بىعلم و معرفت او كارى نگذارند و تصرفى نكنند و همچنين نايبسراى رياست دام تمكينه بىحضور او قسمتى نكند و آنچه كرده است معلوم گرداند و جملگى گماشتگان از ترك و تازيك حرمت او موفور دارند . و شكر و شكايت او مؤثر و مسموع دانند . « 1 »
به طورى كه از فحواى كتب و منابع تاريخى بعد از اسلام برمىآيد ، چه در دستگاه خلافت و چه در حكومتهاى محلى و مستقل ايران منهيان ، مشرفان و جاسوسان غير از نظارت مالى ، مكلف به كسب اخبار و اطلاعات سياسى نيز بودهاند و به اين ترتيب نقش مهمى در زندگى سياسى كشور داشتند . مؤلف كتاب تجارب السلف مىنويسد : قبل از آنكه مأمون طاهرين الحسن را به امارت خراسان برگزيند ، با وزير خود احمد ابو خالد مشورت كرد . احمد اين سمت را براى طاهر تأييد كرد و از او نزد خليفه ضمانت نمود . پس از چندى طاهر راه عصيان سپرد و نام مأمون را از خطبه برانداخت . در اين موقع احمد به خادم خود كه به عنوان جاسوس و مأمور مخفى در دستگاه طاهر بود ، دستور داد تا از زهرى كه نزد خود داشت اندكى در غذاى طاهر ريزد .
او چنين كرد و طاهر درگذشت و نگرانى خليفه مرتفع شد . جانشين او عبد إله بن طاهر با وجود خدماتى كه به دستگاه خلافت كرده بود ، مورد عنايت مأمون نبود و خليفه از قيام او بيم داشت .
به همين مناسبت به كنيز جاسوسى كه به دو هديه كرده بود ، دستور داد عبد إله را مسموم سازد .
ولى آن دختر كه عاشق بىقرار عبد إله شده بود ، توطئه خليفه را بر وى آشكار ساخت .
همچنين در شرححال عمرو ليث مىنويسند : « يكى از عادات عمرو ليث آن بود كه غلامى خرد خريدى . . . و تربيت ايشان كردى . چون بزرگ مىشدند آن جماعت را به امرا بخشيدى ، و دست از رعايت ايشان بازنمىداشت تا آن مماليك مجموع حالات مالكان خود را در خفيه به عرض مىرسانيدند . و چون امرا از قضيهء غلامان بىخبر بودند ، گمان مىبردند كه جمعى از جنيان ملازم پادشاهاند و او را از حال نهانى اعلام مىنمايند . » « 2 »
هامش
( 1 ) . اقبال آشتيانى ، وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقى ، به كوشش دانشپژوه و يحيىذكاء ، پيشين ، ص 31 به بعد .
( 2 ) . روضة الصفا ، ج 4 ، ص 18 .