هروقت بيدادگرى از حد مىگذشت و بيم عصيان عمومى مىرفت ، شاه و امراى بزرگ ، براى مرعوب كردن بزهكاران و دلخوشى مردم و حفظ آرامش ، يكى دو تن از گناهكاران را به سختى مجازات مىكردند . تا شايد بتوانند موقتا از ظلم و بيدادگرى جلوگيرى كنند . چنانكه در غزنين در عهد سلطان ابراهيم ، به علت نبودن آرد ، خبازان در دكانهاى خود را بستند مردم بىنان ماندند و به پادشاه شكايت كردند . شاه خبازان را فراخواند و از علت كميابى آرد پرسيد ، جواب دادند كه هرچه آرد و گندم كه به شهر مىآيد نانوايان تو مىخرند و در انبار مىكنند . سلطان بفرمود تا خباز خاص را بياوردند و زير پاى پيل افكندند ، چون بمرد ، بر دندان پيل ببستند و در شهر بگردانيدند و بر وى منادى مىكردند كه هركه در دكان بازنگشايد ، از نانبايان ، با او همين كنيم و انبارش خرج كردند نماز شام بر در هردكانى پنجاه من نان بمانده بود و كسى نمىخريد .
خواجه نظام الملك وزير ملك سلجوقى ضمن حكايتى قدرت و اختيارات محتسب را در حدود هزار سال پيش ، در عهد سلطان محمود غزنوى ، چنين توصيف مىكند :
خواجه مىنويسد : يكى از شبها كه سلطان محمود با على نوشتگين و نديمان و نزديكان خود شراب خورده بود ، على نوشتگين سپه سالار در عين مستى و مدهوشى ، اجازه خواست تا به خانه خود رود . سلطان موافقت نكرد و گفت ممكن است كه محتسب تو را ببيند و حد بزند و آبروى تو برود . سپهسالار نپذيرفت و با صد تن از سپاهيان راه خانه خود پيش گرفت . محتسب چون در بين راه ، او را مست ديد ، دستور داد تا او را دستگير و مجازات كردند .
روز ديگر چون على نوشتگين پشت برهنه كرد و به محمود نمود ، شاخ شاخ گشته بود .
محمود بخنديد و گفت ، توبه كن ، تا هرگز مست از خانه بيرون نروى ، چون ترتيب ملك و قواعد سياست محكم نهاده بودند كار عدل بر اين جمله مىرفت كه ياد كرده شد . « 1 »
ناگفته نماند كه خواجه ، فصل سى و چهارم كتاب خود را به توجه به احوال پاسبانان ، نوبتيان و دربانان اختصاص داده و تأكيد كرده است كه در احوال آنها به طور نهانى و آشكارا مراقبت نمايند تا اين جماعت كه حفظ و حراست جامعه و دستگاه حكومتى را به عهده دارند ، به زور و پول فريفته نشوند و شب و روز ، احوال اشخاص بيگانه و خودى را با دقت مورد بازرسى قرار دهند . « 2 »
در وصف حاكم و محتسب
: ناصرخسرو علوى در ديوان خود اعمال نارواى بعضى از مأموران انتظامى را توصيف مىكند :
حاكم در جلوهء خوبان به روز * نيمشبان محتسب اندر شراب
خون حسين او بچشد ، در صبوح * وين بخورد ز اشتر صالح كباب
غره مشو ، گرچه به آوا نرم * عرضه كند بر تو عقاب و ثواب
هامش
( 1 ) . همان ، ص 57 .
( 2 ) . همان ، ص 161 .