من و تو زود درگيرش بمانيم * كه هم بىدست و هم بىدوستانيم ( الخ )
براى آسايش خيال و كوك شدن آجيل :
سر منبر وزيران را دعا كن * به صدق ار نيست ممكن با ريا كن
بگو از همت اين هيأت ماست * كه در اين فصل پيدا مىشود ماست
ز سعى و فكر آن دانا وزيرست * كه سالمتر غذا نان و پنير است
وكيلان را بگو روح الامينند * ز عرش افتاده پابند زمينند
مقدسزادهاند از مادر خويش * گناه است اركنى بر مرغشان كيش
يقينا گر ز بىچيزى بميرند * به رشوت از كسى چيزى نگيرند
بجز شهريه مقصودى ندارند * به هيچ اسم دگر سودى ندارند . . . « 1 »
ايرج ميرزا به فساد يكى از نخستوزيران در دوران اخير اشاره مىكند :
اين رئيس الوزرا قابل فراشى نيست * لايق آنكه تو دلبسته او باشى نيست
همتش جز پى اخاذى و كلاشى نيست * در بساطش بجز از مرتشى و راشى نيست
گر جهان را بسپاريش جهان را بخورد * ور وطن لقمه نانى شود آن را بخورد
. . . قوام السلطنه به پيشكار داخلى خود ميرزا قاسم خان گويد !
يك دو روزست دگر دست به كارى نزنى * ليرهيى ميرهيى از گوشه كنارى نزنى
دشت و فتحى نكنى دخل قمارى نزنى * نروى مارخ و دزديده شكارى نزنى
چه شنيدى كه بدينگونه هراسان شدهيى * مگر آشفتهء اوضاع خراسان شدهيى
. . . پيشكار جواب مىدهد :
دم مزن قافيه تنگ است بيا تا برويم * كلنل بر سر جنگ است بيا تا برويم
قصهء توپ و تفنگ است بيا تا برويم * نه دگر جاى درنگ است بيا تا برويم
هرچه از مردم بيچاره گرفتيم بس است * بيش از اين فكر مداخل شدن ما هوس است « 2 »
ايرج در يكى از مثنوىهاى خود ( انقلابى ادبى ) از وضع متزلزل استخدامى خود سخن مىگويد :
من از اين پيش معاون بودم * نه غلطكار نه خائن بودم
جاكشى آمد و معزولم كرد * سه مه آواره و بىپولم كرد
چه كنم ؟ مركزيان رشوه خورند * همگى كاسهبر و كيسه برند
بعد گفتند كه اين خوب نشد * لايق خادم محبوب نشد
پيش خود فكر به حالم كردند * انسپكتور ژنرالم كردند
. . . من رئيس همه بودم وقتى * مايهء واهمه بودم وقتى
رؤسا جمله مطيعم بودند * تابع امر منيعم بودند
حاليا گوش به عرضم نكنند * جز يكى چون همه ، فرضم نكنند « 3 »
هامش
( 1 ) . ايرج ميرزا . . . به اهتمام دكتر محجوب ، ص 31 ( مقدمه )
( 2 ) . ايرج ميرزا ، به اهتمام دكتر محجوب ، ص 214
( 3 ) . ديوان ايرج ميرزا ، ص 122 به بعد