تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
من و تو زود درگيرش بمانيم * كه هم بىدست و هم بىدوستانيم ( الخ )
براى آسايش خيال و كوك شدن آجيل :
سر منبر وزيران را دعا كن * به صدق ار نيست ممكن با ريا كن بگو از همت اين هيأت ماست * كه در اين فصل پيدا مىشود ماست ز سعى و فكر آن دانا وزيرست * كه سالم‌تر غذا نان و پنير است وكيلان را بگو روح الامينند * ز عرش افتاده پابند زمينند مقدس‌زاده‌اند از مادر خويش * گناه است اركنى بر مرغشان كيش يقينا گر ز بىچيزى بميرند * به رشوت از كسى چيزى نگيرند بجز شهريه مقصودى ندارند * به هيچ اسم دگر سودى ندارند . . . « 1 »
ايرج ميرزا به فساد يكى از نخست‌وزيران در دوران اخير اشاره مىكند :
اين رئيس الوزرا قابل فراشى نيست * لايق آنكه تو دل‌بسته او باشى نيست همتش جز پى اخاذى و كلاشى نيست * در بساطش بجز از مرتشى و راشى نيست گر جهان را بسپاريش جهان را بخورد * ور وطن لقمه نانى شود آن را بخورد
. . . قوام السلطنه به پيشكار داخلى خود ميرزا قاسم خان گويد !
يك دو روزست دگر دست به كارى نزنى * ليره‌يى ميره‌يى از گوشه كنارى نزنى دشت و فتحى نكنى دخل قمارى نزنى * نروى مارخ و دزديده شكارى نزنى چه شنيدى كه بدينگونه هراسان شده‌يى * مگر آشفتهء اوضاع خراسان شده‌يى
. . . پيشكار جواب مىدهد :
دم مزن قافيه تنگ است بيا تا برويم * كلنل بر سر جنگ است بيا تا برويم قصهء توپ و تفنگ است بيا تا برويم * نه دگر جاى درنگ است بيا تا برويم هرچه از مردم بيچاره گرفتيم بس است * بيش از اين فكر مداخل شدن ما هوس است « 2 »
ايرج در يكى از مثنوىهاى خود ( انقلابى ادبى ) از وضع متزلزل استخدامى خود سخن مىگويد :
من از اين پيش معاون بودم * نه غلطكار نه خائن بودم جاكشى آمد و معزولم كرد * سه مه آواره و بىپولم كرد چه كنم ؟ مركزيان رشوه خورند * همگى كاسه‌بر و كيسه برند بعد گفتند كه اين خوب نشد * لايق خادم محبوب نشد پيش خود فكر به حالم كردند * انسپكتور ژنرالم كردند . . . من رئيس همه بودم وقتى * مايهء واهمه بودم وقتى رؤسا جمله مطيعم بودند * تابع امر منيعم بودند حاليا گوش به عرضم نكنند * جز يكى چون همه ، فرضم نكنند « 3 »
هامش
( 1 ) . ايرج ميرزا . . . به اهتمام دكتر محجوب ، ص 31 ( مقدمه ) ( 2 ) . ايرج ميرزا ، به اهتمام دكتر محجوب ، ص 214 ( 3 ) . ديوان ايرج ميرزا ، ص 122 به بعد