پرىرو ، تاب مستورى ندارد * در ار بندى ز روزن سر درآرد
- « مثنوى عارفنامه »
من از امروز ، ز حسن تو بريدم سروكار * گو ، به ديوانگيم خلق نمايند اقرار
اى مه ملك عجم اى صنم عالم شرق * هوش گردآور و بر گفتهء من دل بگمار
. . . تا كى از زلف تو زنجير نهم بر گردن * تا كى از مژهء تو ، تير نهم بر دل زار
. . . چند گويم كه رخت ماه بود در خوبى * چند گويم كه قدت سرو بود در رفتار
ماهرويى تو و لازم نبود بر گفتن * سرو قدى تو و حاجت نبود بر اظهار
مدح تو بيشتر از هركه توانم گويم * ليكن اينها همه حرف است و ندارد مقدار
زين چه حاصل كه ز مژگان تو خنجر سازند * يا به ابروى تو گويند هلالى است نزار ؟
من به زيبايى بىعلم خريدار نيم * حسن مفروش دگر با من و كردار بيار
. . . اندرين دور تمدن ، صنما لايق نيست * دلبرى چون تو ز آرايش دانش بكنار
ننگ باشد كه تو در پرده و خلقى آزاد * شرم باشد كه تو در خواب و جهانى بيدار
حيف نبود قمرى مثل تو ، محروم از نور * عيب نبود شجرى چون تو تهيدست از بار
ترك چادر كن و مكتب برو و درس بخوان * شاخهء جهل ندارد ثمرى جز ادبار
دانشآموز و ز احوال جهان آگه شو * وين نقاب سيه از روى مبارك بردار
خرد آموز و پى تربيت ملت خويش * جد و جهدى بنما ، چون دگران مادروار
تو گذارى به دهان همهكس ، اول حرف * همهكس از تو سخن مىشنود ، اولبار
پس از اول ، تو به گوش همه اين نكته بگو * كه نترسند ز كوشش نگريزند از كار
پسر و دختر خود را شرف كار آموز * تا بدانند بود مفتخورى ذلت و عار
سخن از دانش و آزادى و زحمت مىگوى * تا كه فرزند تو با اين سخنان آيد بار
به يقين گر تو چنين مادر خوبى باشى * مس اقبال وطن از تو شود زر عيار
- لاهوتى
نقاب دارد و دل را به جلوه آب كند * نعوذ بالله اگر جلوه بىنقاب كند
فقيه شهر به رفع حجاب مايل نيست * چرا كه هرچه كند حيله ، در حجاب كند
چو نيست ظاهر قرآن به وفق خواهش او * رود به باطن و تفسيرِ ناصواب كند
از او دليل نبايد سؤال كرد كه گرگ * به هر دليل كه شد بره را مجاب كند
. . . به غير ملت ايران كدام جانور است * كه جفت خود را ناديده انتخاب كند ؟
نقاب بر رخ زن سد باب معرفت است * كجاست دست حقيقت كه فتح باب كند
بلى نقاب بود كاين گروه مفتى را * به نصف مردم ما مالك الرقاب كند
به زهد گر به شبيه است زهد حضرت شيخ * نه بلكه گر به تَسبّه به آن جناب كند
اگر ز آب كمى دست گر به تر گردد * بسى تكاند و بر خشكيش شتاب كند
ولى چو چشم حريصش فتد به ماهى حوض * ز سينه تا دم خود را درون آب كند
ز من مترس كه خانم ترا خطاب كنم * ازو بترس كه همشيرهات خطاب كند
به حيرتم ز كه اسرار هيپنوتيسم آموخت * فقيه شهر كه بيدار را به خواب كند