تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
« آزادگى و پايدارى و پاكبازى ، شيوهء رند است و در اين راه سرآمد است ، و آئينش عشق‌ورزى و پناهگاهش دير مغان است . ترك سر ، از ترك پيمان و شاهد و ساغر برايش آسانتر است ، يعنى براى رسيدن به آرمان خويش ، از كسى و چيزى نمىهراسد و بيمى به دل راه نمىدهد ، و به سستى و ناتوانى نمىگرايد ؛ و از اينجاست كه پايدارترين مردان و رهروان خود را ، به رند همانند مىسازند ، زيرا كه سختى و بلا كشند ، و عاشق و مهرورز ، و گله‌مندى و رنجش در طريقتشان كفر است . خواجه فرمايد :
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم * محتسب داند كه من زين كارها كمتر كنم ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهء رندان بلاكش باشد . » « 1 »
« مرحوم پژمان در ديوان حافظ خود اينطور توضيح ميدهد : « رند اهل رضا و خالى از هوا و هوس - و عرفا و اوليائى كه وجودشان از غبار كدورت بشريت خالى است . » آقاى ابراهيم الفت در كتاب « حكايتى با نكته‌دان » در توضيح بعضى از ابيات مرموز حافظ در پيرامون « رند » مىنويسد : « همه مىدانند كه لغت در ازمنه مختلف معانى مختلف مىيابد و معناى آن متدرجا سير صعودى يا نزولى مىيابد ، لذا بهتر است از خود حافظ استمداد كنيم . . . و ببينيم رند كيست ، اين شناسائى از اين‌جهت ضرورت دارد كه حافظ همواره خود را بعنوان رند معرفى مىكند :
عيبم مكن برندى و بدنامى اى حكيم * كاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم ما عاشق رند و مست عالم‌سوزيم * با ما منشين و گرنه بدنام شوى
از آن جائى كه حافظ سالها پيروى مذهب رندان كرده و رندى را سرنوشت خود مىداند ، پس بايد تمام صفات رندى را كسب كرده باشد . . . حافظ فروتن است و از خودرايى و خودبينى جدا اجتنابى مىكند :
فكر خود و ، راى خود ، در عالم رندى نيست * كفرست درين مذهب خودبينى و خودرايى
و بهيچوجه حرص و آز ندارد :
سالها پيروى مذهب رندان كردم * تا به فتواى خرد حرص بزندان كردم » « 2 »
فخر الدين عراقى در اشعار خود گه‌گاه از رند و قلاش و اوباش سخن به ميان آورده است :
من آن قلاش و رند بىنوايم * كه در رندى ، مغان را پيشوايم گداى دردنوش مىپرستم * حريف پاكباز كم‌دغايم ز بند زهد و قرايى برستم * نه مرد زرق و سالوس و ريايم رد اوطيلسان يكسو نهادم * همه ز نار شد بند قبايم مگر خاكم ز مىخانه سرشتند * كه هردم سوى ميخانه گرايم . . . مرا از درگه پاكان براندند * به صد خوارى كه رند ناسزايم برون كردندم از كعبه بخوارى * درون بتكده كردند جايم « 3 »
- - -
در بزم قلندران قلاش * بنشين و شراب نوش و خوش باش تا ذوق مى و خمار يا بى * بايد كه شوى تو نيز قلاش
هامش
( 1 ) . همان ، ص 116 . ( 2 ) . ص 13 . ( 3 ) . ديوان عراقى ، به اهتمام نفيسى ، ص 243 و 215 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 601 | مرتضى راوندى