گر گدا گشتم گدارو كى شوم * ور لباسم كهنه گردد ، من نوم
من كه دارم در گدائى گنج سلطانى بدست * كى طمع در گردش گردون دون همت كنم
- مولوى
برو اى گداى مسكين در ديگرى طلب كن * كه هزاربار گفتى و نيامدت جوابى
- سعدى
زيرا كه ز خلق خواستن چيز * شاهى نبود ، بود گدايى
- ناصرخسرو
طمع از خلق گدايى باشد * گر همه حاتم طائى باشد
- جامى
تو فرستى به چارسوى حشر * كه گدايى كنند بهر تو زر
- مكتبى
و گر جور در پادشاهى كنى * پس از پادشاهى ، گدايى كنى
- سعدى
گرچه گردآلود فقرم ، شرم باد از همتم * گر به آب چشمهء خورشيد دامن تر كنم
- حافظ
خوشفرش بوريا و گدايى و خواب امن * كاين عيش نيست درخور اورنگ خسروى
- حافظ
درون خانهء خود ، هر گدا شهنشاه است * قدم برون منه از حد خويش و سلطان باش
- صائب
صدرجهان و گداى سر راه
« صدرجهان ( عالم بخارا ) هرروز از مدرسهاش خارج مىشد و به باغ خود مىرفت و از كنار مسجدى مىگذشت . پهلوى اين مسجد فقيرى بر سر راه نشسته بود و هرروز از صدر جهان چيزى مىخواست ، ولى اين دانشمند ، هرگز به او چيزى نمىداد ، چون چندين سال بدين طريق گذشت اين گدا به كسان خود گفت من اينجا دراز مىكشم و شما جامهاى بر من بيفكنيد و چنين وانمود كنيد كه من مردهام ، همين كه صدرجهان مىگذرد از او براى حمل نعش من چيزى بخواهيد ، آنها چنين كردند و صدرجهان چند درهمى به ايشان داد ، مرد فقير فورا از جا برخاست و جامه را از خود انداخت ، صدرجهان چون ديد او زنده است به او گفت اگر نمرده بودى به تو چيزى نمىدادم . » « 1 »
ناگفته نگذاريم كه قطب الدين شيرازى در موقعى كه در قونيه بود به خدمت مولوى نيز رسيد ، ولى مولوى چنين احساس كرد كه قطب الدين براى امتحان او آمده است نه از براى كسب فيض ، و به اينجهت مدت مديدى ساكت ماند و عاقبت براى او حكايت سابق الذكر را گفت .
هامش
( 1 ) . نقد حال ، نوشتهء مجتبى مينوى ، ص 349 .