تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
بطورى كه ديديم ، پس از رحلت پيشواى اسلام و سپرىشدن عصر خلفاى راشدين و نفوذ تمدنها و فرهنگهاى جديد ، عالم اسلام دگرگون گرديد و تحت تأثير مقتضيات سياسى و اقتصادى جديد . جامعهء اسلامى جنبه‌هاى آزادمنشانه و دموكراتيك خود را ، كه زاييدهء زندگى قبيله‌اى و عشيره‌يى بود ، از كف داد . اعراب بيابانگرد ، اندك‌اندك ، شهرنشين شدند و براى ادارهء كشورهاى مفتوحه و جامعهء اسلامى ، از پول و زور و انديشه و سازمان ادارى ملل پيشرفته آن دوران كمك گرفتند . در صدر اسلام ، طبقه‌اى به نام طبقهء « روحانيان » وجود نداشت ، ولى با گذشت زمان ، از دورهء بنى اميه به بعد بتدريج روحانيان به عنوان يك طبقهء ذىنفوذ در ميدان دين و سياست قدم گذاشتند . اقليتى از آنان جانب حق و حقيقت را گرفتند و از مشكلات و خطراتى كه در اين راه بود نهراسيدند ، ولى اكثريت افراد اين طبقه ، براى آنكه بتوانند براحتى زندگى كنند ، اعمال ناروا و ظالمانهء خلفا و سلاطين را تنفيذ و تأييد مىكردند ، و گاه با آنان در ظلم و ستمگرى و استثمار طبقات محروم ، همگام و همقدم مىشدند ، و براى اعمال نارواى خود و سلاطين و زورمندان زمان ، محمل شرعى مىتراشيدند . با اينكه در حديث آمده است كه « آفة الدين ثلاثة ، فقيه فاجر ، امام جائر ، و مجتهد جاهل » ، يعنى سه‌چيز آفت دين است ، فقيه بدكار ، پيشواى ستمكار ، و مجتهد نادان ، در دوران تمدن اسلامى ، با سيماى چنين مردان منحرف و ستمكار زياد روبرو مىشويم .

رابطهء علما با سلاطين

« سفيان ثورى مىگويد : بهترين سلطانان آن است كه با اهل علم نشيند و از ايشان علم آموزد ، و بدترين علما آنكه با سلاطين بنشيند . » « 1 » غزالى نيز در احياء العلوم ، در تأييد اين معنى گويد : « شرار العلماء الدين يأتون الامراء و خيار الامراء الدين يأتون العلماء . . . » « 2 » ولى اين نصايح و سخنان حكمت‌آميز در طول تاريخ ، فقط در گوش و دل اقليتى از روحانيان بشردوست و روشن‌ضمير اثر گذاشته است .

يك روحانى با شخصيت

« سفيان گويد : روزى رشيد ما را خواست ، پيش او رفتيم ، فضيل پس از همهء ما آمد و ردا بر سر داشت ، به من گفت : « اى سفيان ، امير - مؤمنان كداميك از اينهاست ؟ » گفتم : « اين » و به رشيد اشاره كردم . به دو گفت : « اى نيك‌صورت ، تويى كه كار اين امت به دست تو و به گردن توست حقا كار بزرگى به عهده گرفته‌اى » رشيد بگريست ، آنگاه به هريك از ما يك كيسهء پول داد ، همه پذيرفتند مگر فضيل . رشيد به دو گفت : « اى ابو على ، اگر آن را حلال نمىدانى به يك قرضدار ببخش ، يا گرسنه‌اى را با آن سير كن ، يا برهنه‌اى را بپوشان . » اما او از گرفتن دريغ كرد . وقتى بيرون شديم ، به دو گفتم : « چرا نگرفتى كه در كار خير صرف كنى ؟ » ريش مرا گرفت و گفت : اى ابو محمد ، تو كه فقيه شهرى چنين خطايى مىكنى ، اگر براى اين اشخاص خوب بود براى من هم خوب بود . » « 3 »
هامش
( 1 ) . سياستنامه ، پيشين ، ص 75 . ( 2 ) . ج 1 ، ص 41 . ( 3 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ج 2 ، ص 358 .