تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ آل مظفر ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
شرح
( 81 ) . ايذج كه اكنون ايذه خوانده مىشود و شهرستان كوچكى است از خوزستان ، پايتخت اتابكان لر بزرگ يعنى نواحى بختيارى و كوه گيلويه بود . ايذج ( ايذه ) همان مال امير ( مالمير ) است و مال در اصطلاح لرهاى بختيارى به معناى مقر ، محل است و مال امير ( مالمير ) به معناى پايتخت و مقر حكومت . خواجهء بزرگوار حافظ شيرازى در اشعار خود از ايذج و اتابكان آن چند جا ياد كرده . من جمله فرمايد :شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او * در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن بعد از اين نشكفت اگر با نكهت خلق خوشت * خيزد از صحراى ايذج نافهء مشك ختندر غزلى به مطلع :افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن * مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن( حافظ قزوينى و غنى ص 268 ) ( 82 ) . جامع : « چون مولانا نظام الدين دانست كه در تجسس امير شيخ مبالغه مىرود اعلام او كرد . امير شيخ گفت من اعتماد بر مردى شاه سلطان دارم كه حق نان و نمك من نگاه دارد . شايد بود كه بنابر مصلحتى چند مىنمايد و اين حكايت چنان بود كه در سنهء خمس و اربعين و سبع مايه ، شاه سلطان در ميبد كسى را كشته بود به ناحق . خون‌خواهان طلب قصاص كردند . امير مبارز الدين حكم قصاص فرمود و هرچند كه مادر شاه سلطان - كه خواهر امير مبارز الدين بود - و پدرش و تمام اكابر شفاعت كردند به جايى نرسيد . امير مبارز الدين گفت يا رضاى خون‌خواهان حاصل كند يا قصاص شود . القصه خون‌خواهان را راضى كردند به بيست هزار دينار . شاه سلطان رنجيده بگريخت پيش امير شيخ . آن‌چنان كه همت او ( شيخ ابو اسحق ) بود او را تربيت كرد و علم و خرگاه و اسباب سلطنت و كمر مرصع و جامه و سيصد هزار دينار نقد انعام داد . چون مدتى آنجا بود از پيش امير مبارز الدين و پدر و مادرش كتابت پياپى مىرسيد كه مراجعت نمايد . شاه سلطان از شيراز بگريخت و به يزد رفت . امير شيخ لشكرى از پى او فرستاد . او را مقيد كردند و به شيراز آوردند . همان لحظه بند از او برداشت و همان قدر كه روز اول بخشش كرده بود كرم شد . حكم شد كه هركس بگويد كه شاه سلطان بگريخت زبان او را ببرند تا او را از اين معامله انفعالى نباشد . بعد از آن ، چون روزى چند برآمد به اجازت متوجه يزد شد . امير شيخ ابو اسحق توقع آن مىداشت كه شاه سلطان عوض آن نيكوييها بگذارد كه از گوشه‌اى بيرون رود . شاه سلطان آن حركت نكرد . لاجرم چون او را ميل كشيدند مىگفت كه حق نان و نمك امير شيخ ابو اسحق است كه در چشم من گرفت . القصه شاه سلطان را معلوم شد كه امير شيخ در خانهء مولانا نظام الدين است . جماعتى را بىخبر به خانهء مولانا نظام - الدين فرستاد و امير شيخ در اندرون مطبخ در تنورى پنهان شد . او را بيرون آوردند . از بيم غوغاى اصفهانيان در غراره‌اى كرده بر استرى بار كردند و پنهان به طبرك بردند . » صاحب روضة الصفا نوشته است : « چون مولانا نظام الدين را معلوم شد كه عاقبت پى به سرمقصود خواهد برد ، در خلوتى كيفيت حال را به عرض شاه سلطان رسانيد و او طايفه‌اى را به گرفتن امير شيخ فرستاد تا ناگاه دروبام مولانا فروگرفتند . » ( 83 ) . « ميدان شيراز » ظاهرا همان‌جايى است كه قبلا به ميدان سعادت شهرت داشته و ميدانى