به سيب غبغب سيمين آن پرى كه به است * هزار بار ز نارنج بوستان جنان
به آن زبان كه رساند هزار جان بر لب * گهى كه سر بدر آرد ز گوشهاى دهان
به صفوت بدن نازكش كه از صافى * به شام تار درو روح را نظاره توان
به آن دو ساعد سيمين كه مىبرد از دست * دل شكستهء عاشق به حيله و دستان
به آن كمر كه چو موى است نازك و آنجا * بود چو كوه بلائى به موى آويزان
به آن دو ساق بلورين كه راست چون دو ستون * شده عمارت حسن نگار را بنيان
به حرمت دل پرسوز عاشق مفلس * كه نيست بهرهاش از عاشقى بجز حرمان
به عجز و بىزرى عاشقان بىمايه * به عيش و خرمى خواجگان بازرگان
به محنت و الم عاشق ملامتكش * كه از ملامت اغيار گشته سرگردان
كه آن مظنه كه دارى به واصفى نبود * به غير افترى و كذب و تهمت و بهتان
هميشه تا بود از سيم و زر حصول وصال * مدام تا بود افلاس موجب هجران
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 29
مساهمون: زين الدين محمود واصفى
ص٢٩