كيست آن سياح « 1 » كو را هست بر دريا گذر * مسرعى كو سال و مه بىپاى باشد در سفر
رهبر خلق است او را خود نه چشم است و نه گوش * نام او طيار و او را خود نه بال است و نه پر
هركه جاى خويشتن اندر دل او باز كرد * گر رود در بحر قلزم باشد ايمن از خطر
مالدارى كرده همچون غافلان تكيه بر آب * فارغ است از بازگشت و ايمن است از خير و شر
اعتماد اهل دنيا بر وى و او بىثبات * آب دريا تا كمرگاه وى و وى مختصر « 2 »
در ميان بحر همچون بحر باشد خشكلب * باشدش بيم هلاك آنگه كه شد لبهاش تر
و العياذ آن دم كه آيد پاى او روزى به سنگ * پشت خلقى بشكند از بيم مال و بيم سر
هست او را جاريه اسم علم وين جاريه * هرزمانى گردد آبستن به چندين جانور
مىخزد بر سينه همچون مار نه دست و نه پاى * و آنگهى مانند كژدم دم برآورده به سر
عاقبت باشد هلاك او چو مستسقى در « 3 » آب * ز آن كه چون مستسقيان باشد ز آبش ناگذر
خانهء بنياد او بر « 4 » آب و آبادان ز باد * و آنگهى همواره او از خاك و آتش برحذر
هامش
( 1 ) -A: چيست كان سياح .
( 2 ) -C , T: محتضر .
( 3 ) -Pصa11 : ز .
( 4 ) -C: پر .