باشگونه خانهاى ديوار و در مانند هم * سقف او در « 1 » زير پاى است و ستونش بر زبر
ساكنان او نينديشند از طوفان نوح * وز همه بنيادها ديوار او كوتاهتر
طرفهتر آن است كو را زندگى چندان بود * كآب را اندر درون « 2 » او پديد آيد ممر
در همه بحرى بود جايش مگر كاندر دو بحر * بحر شعر و بحر جود پادشاه بحر و بر
خواجه محمد صراف در ساحل آن درياى بحر صفت مجلس بسيطى آراست و سپهر منقبت محفل مديدى افراشت . اهل فضل و ارباب كمال كه درّ « 3 » بحار افضال و خوبان صاحبجمال كه درة التاج افسر ابتهاج و فرح بودند ، هريك به مرتبهء لايق و درجهء موافق قرار يافته بودند . سازندگان به هزج دلگشا و رجز روحافزا اصول غم از بساتين دل پرالم ، مقتضب و مجتث مىگردانيدند . جناب خواجهء مذكور پيروى ارباب كرم نموده ، طريقهء لطف معمول داشته ، به عاشقان ابتر مهجور ، كه به سبب طالع شوم از وصل يار محروم ، ردف و رديف محنت و دخيل « 4 » قيد محبت به نوعى بودند كه خروجشان از نايرهء « 5 » ملالت محال مىنمود ، توجيه ملايمت
( 9 b )
بر وجهى مجرى داشت ، و تأسيس مبانى مرحمت به درجهاى گذاشت « 6 » كه مزيدى بر آن متصور نباشد . اين فقير محزون كه در كف ملالت مقبوض و مخبون بود كشف و رفع حجاب نموده ، آن قصيدهء قسميه را به عرض خواجهء ممدوح و سمع عاشقان [ مجروح ] رسانيد . اگرچه رقيبان از اين فقير الم
هامش
( 1 ) -A: بر .
( 2 ) -P: در اندرون .
( 3 ) -P: درر .
( 4 ) -A: وحل .
( 5 ) -A:
دايره .
( 6 ) -A: گماشت .