و عاشقان پرملامت مهجور . سلمان را قصيدهء قسميهاى است در مدح دلشاد كه جمعى خوض كرده بودند كه سلمان شما را هجو كرده ، در جواب آن واقع شده ؛ [ و آن ] قصيده اين است :
زهى كشيده به قصد دل ابروى تو « 1 » كمان * خدنگ غمزهء چشم تو خانه كرده به جان « * »
رخ تو لالهء پرآب و تاب گلشن روح * قد تو سرو سرافراز جويبار روان
مگر به قصد دل آن هردو لب كنند نزاع * كه بهر صلح درآيد زبان تو به ميان
كسى ز سرّ دهانت نمىشود آگاه * سرى به غير زبانت برون نيارد از آن
چو خضر خواست كه گويد سخن ز لعل لبت * نخست شست دهان ز آب چشمهء حيوان
دهان تنگ تو بر صفحهء رخت ميم است * بياض حلقهء آن ميم رشتهء دندان
مسيح لعل تو خضر خطت « 2 » چو ديد ضعيف * مى طهور « 3 » به آب حيات دادش از آن
نگار من چه كمانى است سخت ابرويست * در آفتاب رخت قرنهاست مانده چنان « 4 »
قيامتى است قدت كآفتاب رويت هست * به قد نيزه و اين از قيامت است نشان
هامش
( 1 ) -A: چو .
( 2 ) -A: خضر لبت .
( 3 ) - چنين استAوT. ظهور .
( 4 ) -A: جهان .
( * ) س 5 : كردهيجان