كسى [ كه ] بر او غلط و خطا روا نيست [ به غير ] « * » ذات واجب الوجود است « 1 » . من از كمال اعراض فراموش كرده بودم كه ترا به عيادت استاد آخوند فرستادهام ، بر تو اعتراضى كردم ، چه « 2 » لازم بود كه به زانو درآئى و منادى كنى كه عليشير چه مبهوت « 3 » شده ، عقل از وى رفته ، فرتوت شده و مرا در نظر مردم شرمنده و خجل سازى ، در عالم يارى چه مىشد كه تغافل مىكردى و اين خطاى مرا مىپوشيدى و مرا به صفت مبهوتى « 4 » به مردم نمىنمودى ؟ مولانا صاحب دارا انصاف مىداد كه در واقع حقبهجانب مير بود و خطا از جانب ما واقع شده بود . [ مصرع ]
خطا بر بزرگان « 5 » گرفتن خطاست
هامش
( 1 ) -P،B: كيست
( 2 ) -A: كه
( 3 ) -B: مهبوت
( 4 ) -B: مهبوت
( 5 ) -T:
خطاى بزرگان
( * ) س 1 : كذا ، ظاهرا [ به غير ] زايد است