شد . آن پير در خواب وى درآمد و گفت : بيا تا « 1 » بالاى پشته رويم و به كار خود مشغول شويم . گفت :
تا كى رويم « * » و شاشه كنيم * جامهها تر از آن رشاشه كنيم
پارهاى زر بده كه تا اسباب * راست سازيم مثل جامهء خواب
پير گفت : ترا زر و مال مىبايد ، همراه من بيا . القصه با آن پير روان شده به پاى ديوار قصرى رسيدند . پير [ گفت ] : اين خزينهء پادشاه است خود را بر وى مىزنيم و آنچه مدعاى ماست برمىداريم . اين بگفت و كمندى از ميان گشاد و آن را چين بر چين و حلقه بر حلقه ساخت و بر كنگرهء ديوار قصر انداخت ، و دست بر وى زده مثل كبك درى بر ديوار قصر برآمد . و بعد از آن ، آن شخص را بالا كشيد . شب مهتابى بود ، در ميانهء بام روزنى ظاهر شد .
پير گفت : نگاهى كن و ببين . خانهاى به نظرش درآمد در غايت وسعت و بزرگى ، در ميانهء خانه از سقفش شدههاى مرواريد درآويخته . پير گفت : از اين روزن فرودآى و آن مقدار كه مىتوانى بردار . دست به كمند زده فرود رفت و در دامن و بغل و ميان خود آن مقدار كه مقدور وى بود برداشت و دست بر كمند زده پير او را [ بر ] مىكشيد . خزينهدار آوازى شنيد و خبردار « 2 » شد و در خزينه را گشاد ، ديد كه شخصى به كمند از روزن بالا مىرود ، دويد و پايهاى « 3 » او را مضبوط گرفت . آن شخص چون خود را گرفتار ديد فرياد برآورد « 4 » كه : اى پير ، صاحبخانه پايهاى مرا گرفت . پير گفت : اگر مىخواهى كه خلاص شوى [ بيت ] :
در شكم گر تو شترهاى « 5 » دارى * دست از خود گذار و بر وى رى
هامش
( 1 ) -P،B: بر آن ،B 2: تا بر
( 2 ) -A: پيدا ( بيدار ؟ )
( 3 ) -A: پاى
( 4 ) - بقيهء نسخ : بركشيد
( 5 ) -T: شتراق
( * ) س 3 : كذا ، وزن ندارد ، شايد : تا كى آنجا رويم . . .