تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
خوشخوان « 1 » و شاعر پهلوان بوده ، و شهرت تمام دارد كه هرمعماى مشكلى « 2 » كه مىخوانند نام ناگفته مىشكافد . و اين معما را خواندند كه :
آن شاه حسن از دل مجروح هركسى * بيند سپاه بىسروپا هرطرف بسى
به اندك تأملى گفتم كه : پاينده . حضار مجلس را تعجب غريبى دست داد . مولانا صاحب فرمودند كه : اين معما را دوش گفته‌ام و به هيچ‌كس نخوانده‌ام و الا بر آن حمل مىكردم كه شايد شنيده باشد . نهايت حدس فطرت و غايت ذكاوت « 3 » طبع همين باشد . چون به خانهء خود مراجعت نموديم بعد از لحظه‌اى پيك مولانا صاحب آمده گفت كه : خواجهء من شما را مىطلبد . چون به خدمت رسيديم جناب مولانا فرمودند كه : به ملازمت امير عليشير رفته بوديم ، و دأب و عادت مير آن است كه هرروز فقير را طلبيده مىپرسد كه : [ امروز ] در [ اين ] شهر از عجايب و غرايب چه ديدى و چه شنيدى ؟ گفتم كه : شخصى را ديدم كه در سن شانزده يا هفده سالگى باشد و هرمعماى مشكلى را كه مىخوانند نام ناگفته مىشكافد و در طالب علمى و حافظى و شاعرى نيز شهرت تمام دارد . مير تعجب بسيار كردند و گفتند كه : تو او را امتحان كردى ؟ گفتم : بلى . من اين معماى مشكل
( 77 b )
[ بر ] وى خواندم ، به مجرد خواندن شكافت . حضرت مير به فقير اعتراض كردند كه چرا او را نياوردى ؟ من از اين گفتن خود پشيمان شدم ، بنابر آن‌كه صحبت مير حيرت‌افزا و دهشت‌انگيز است ؛ فى المثل اگر نام كسى را در آن مجلس پرسند يحتمل كه نتواند گفت ؛ مبادا كه معمائى « * » خوانده شود و نيابى ، موجب شرمندگى و انفعال من شود ؛ بارى
هامش
( 1 ) -A: خوشخوان شده است ( 2 ) -B: كه از وى مشكل‌ترى نباشد ( 3 ) -A: زكاوت ( * ) س 21 : معماى
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 387 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف