و ديگر به قصيدهگوئى شهرت داشت و اين مطلع از او است كه :
فيروزهء سپهر در انگشترين تست * روى زمين تمام به زير نگين تست
و ديگرى مثنوى را بسيار نيك « 1 » مىگفت و اين بيت توحيد از گفتهء « 2 » اوست :
برافرازندهء گردون گردان * برافروزندهء خورشيد تابان « * »
چون به آن مجلس عالى و محفل متعالى رسيديم ، جلسا و ندماء حضرت مير [ همه ] حاضر بودند . جناب مير به جانب ما نگاه كردند و به فقير اشارت كرده ، گفتند كه : حريفى كه معماى بىنام مىيابد همين است ؟ مولانا صاحب گفتند : بلى مخدوم ، همين است . مولانا [ محمد ] بدخشى گفتند : مخدوما ، خداوندگارا ، معما شكافى شما نسبتى ندارد به معما شكافتن وى . مير فرمودند كه : من از مشاهدهء چشمهاى وى دريافتم ، زيرا كه اثر فكر در وى ظاهر بود . بعد از آن اين معما را خواندند :
باغ را بين از خزان بىفر و سرو از جا شده * بلبلش برهم زده منقار و ناگويا « 3 » شده
اتفاقا من اين معما را ياد داشتم . در تأمل شدم كه آيا تغافل كنم و مجلس را برگذرانم يا راست گويم . عاقبت راى راستى راجح آمد . گفتم :
مخدوم من اين معما را ياد دارم . حضرت مير مدتى سر در پيش افكندند ،
هامش
( 1 ) - بقيهء نسخ : خوب
( 2 ) - نسخ ديگر : از اوست
( 3 ) -T: ناپيدا ؛ در نسخهءAاين كلمه حذف شده است .
( * ) س 6 و 7 :برفرازندهء گردون گردان * برفروزندهء خورشيد تابان