هرگز او را و آن درخت را كه مىگويد نديدهام ، و نمىدانم كه در كجاست .
پادشاه مدعى را گفت : برو [ و از آن ] درخت « 1 » چند برگى بيار . و آن شخص كه منكر بود پيش خود نگاه داشت و با وى به حكايت مشغول شد . در اثناى گرمى حكايت ، پرسيد كه : آيا آن شخص به پيش آن درخت رسيده باشد ؟
آن منكر غافل بود ، گفت : ظاهرا هنوز نرسيده باشد . پادشاه به خنده درآمده ، گفت : تو نگفته بودى كه من آن درخت را نديدهام و نمىدانم ؛ پس چگونه دانستى كه [ آن شخص ] نرسيده باشد ؟ برخيز و مهمل مگوى و طريق كذب مپوى . در راه انصاف درآى و امانت را « 2 » به وى تسليم نماى « 3 » .
هامش
( 1 ) -A،C: درخت را
( 2 ) -P،B: امانت وى را
( 3 ) -P: به وى سپار