به رسم عاريت « 1 » كرم فرمايند . حافظ خنده كرده فرمودند كه :
غار موش و گلاب يعنى چه * گوش كر و رباب يعنى چه
از [ اين ] تشنيع و تعرض بر من جهان به مثابهء غار موش تنگ و تيره گرديد ؛ [ و گلاب ] سرشك از گلابزن ديده بر صحيفهء چهره باريد . و معنى غيرت گوش رباب حميت را تاب داد . رگهاى « 2 » جان حزين مانند تار رباب به نالهء زار درآمد . گريان و نالان متوجه خانه شدم ؛ و در گوشهاى نشستم و در آشنائى مردم به روى خود بستم . نماز ديگر به مسجد رفتم . بعد از نماز شخصى ديدم در گوشهء مسجد تكيه كرده و نمدى به روى خود كشيده [ و ] نالهء حزينى دارد . پيش وى رفتم و نمد از روى وى برداشتم . پنداشتم كه آفتابى از زير پردهء سحاب سر برزد . جوانى بود در غايت « 3 » حسن و جمال ؛ اما رنگ [ روى ] وى شكسته و گردوغبار غريبى بر گرد رخسارش نشسته . تو گفتى كه آفتاب خاور است كه در وقت غروب رو به زردى « 4 » نهاده ، يا ماه شب چهارده است كه در و بال خسوف افتاده . [ بيت ] :
بدر رويش هلال گرديده * سرو قدش خلال گرديده
پيش او نشستم و احوال پرسيدم . گفت : فرزند تبريزم و مرا عبد الرحمن چلبى مىگويند .
( 71 b )
مرا داعيهء سفر خراسان شد . پدرم راضى نبود . بىرخصت و اجازت وى ، با مبلغ مال ، متوجه اين ديار شدم . چون به خشكرود ساق سليمان - كه در يك فرسخى خراسان است - رسيديم ، اهل كاروان اظهار خوشحالى نمودند و گفتند كه : للّه الحمد از خوف و خطر راه فارغ شديم ؛ [ و ] از ترس راهزنان و قاطعان طريق مستأمن گرديديم . كاروانيان طريق حزم و احتياط درنورديدند ؛ و رخت به سرمنزل فراغت و امان كشيدند .
هامش
( 1 ) -A: به طريق عاريت .
( 2 ) -C: را نوعى تاب داد كه رگهاى
( 3 ) -A: در نهايت
( 4 ) -B: رو بر زمين زردى