بالش را بينداخت . پادشاه نظر كرد ، اثر آن پارگى در نظر او درنيامد . گفت كه :
من صبح كه از روى توشك برخاستم « 1 » ، به ناخن پاى من گوشهء توشك دريده بود ، حالا از آن اثرى پيدا نيست . توشكچى كيفيت را مشروح به عرض رسانيد . پادشاه فرمود كه : رفوگر را حاضر گردان « 2 » . با وى گفت : اگر راست گفتى رستى و الا ساغر زندگانى خود را به سنگ جهالت شكستى . [ بيت : ] « 3 »
از كجى افتى به كم و كاستى * از همه غم رستى اگر راستى
[ از راستى است جاى الف در ميان جان * و او از كجى هميشه « 4 » بود در ميان خون ] « 5 »
راست برگوى كه در [ اين ] ايام هيچكس هميانى پر از اشرفى [ پيش تو ] آورد كه آن را شكافته ، يك صد اشرفى گرفته ، آن را رفو كرده باشى ؟ گفت :
بلى ، شخصى هميانى پر از اشرفى پيش من آورد ؛ آن را به اتفاق پاره كرديم و صد اشرفى گرفتيم ، ده اشرفى به من داد ، باقى را خود گرفت و من آن را رفو كردم . [ پادشاه فرمود كه ] آن شخص را حاضر ساختند « 6 » ، زجر و سياست فرمود
( 70 a )
؛ حق آنكس را گرفته ، به وى تسليم نمود .
بعده مذكور شد كه :
روزى شخصى پيش الغ بيك ميرزا آمده گفت كه : شاها « 7 » ، مرا داعيهء سفر روم شد . مبلغ پنج هزار اشرفى داشتم كه از ما يحتاج من زياده بود .
به خاطر رسيد كه در اين شهر به ديانت و امانت قاضى ديگرى نيست . آن
هامش
( 1 ) -B،B 2: برخواستم
( 2 ) - نسخ ديگر : حاضر ساختند
( 3 ) -P: نظم ؛T:
نظامى .
( 4 ) -P: نشسته
( 5 ) - اين بيت فقط در نسخههاىPوB 2وBآمده است .
( 6 ) -A،C: ساخته
( 7 ) -Tصفحهa204 : شاها جهان پناها متكا طرفه مشكل ايش يوز لانيب دور آنينك حلى غه علمم قولى نارسادور اول واقعه بيانى بودور كيم تفصيل تا پار ديدى كيم بير كون