آن شخص به زانو درآمده گفت : شاها ، من امانتى در خانهء قاضى گذاشتهام .
به مجرد اين گفتن قاضى را كيفيت غريبى دست داد . با خود گفت اگر انكار نمايم « 1 » ، پادشاه دربارهء من در شك « 2 » افتد . به از اين نيست [ كه ] اعتراف نمايم . قاضى گفت كه : تو ديوانه شدهاى ، زانو زدن چه معنى دارد ؟ تو كى از من طلب نمودهاى « 3 » كه من اهمال كرده باشم « 4 » ؟ قاضى غلام خود را گفت :
زود آن امانتى وى را برآر و به دو سپار . غلام آفتابه را برآورد و در حضور پادشاه به صاحبش سپرد .
چون اين حكايت به سمع سلطان و حضار مجلس رسيد ، بر حسن راى و تدبير و دقت نظر آن پادشاه بىنظير تحسين و آفرين بليغ فرمودند .
حضرت سلطان فرمودند كه : از آن پادشاه عالىجاه ديگر حكايت گويند .
به عرض رسانيده شد كه :
روزى نزد الغ بيك ميرزا كسى آمده ، گفت كه ، من از سمرقند به بخارا مىرفتم
( 70 b )
و هميانى در وى هزار تنگه همراه داشتم « 5 » . چون دو فرسنگ از از شهر برآمدم ، بر لب آبى « 6 » در سايه درختى نشسته ، طعام مىخوردم « 7 » . مرا يارى بود ؛ از راه رسيد . او را طلب نموده ، باهم طعام « 8 » تناول كرديم « 9 » .
مصلحت چنان شد كه آن هميان همراه به من نباشد . آن را به مصاحب خود سپرده ، گفتم كه : اين را به خانهء من سپار . چون از بخارا بازگشتم ، معلوم شد كه آن امانتى را به خانهء من نسپرده بوده . چون از وى طلب مىنمايم ، مىگويد كه : من ترا هرگز نديده [ ام ] .
پادشاه فرمود كه او را حاضر ساختند . از وى پرسيد . گفت كه : من
هامش
( 1 ) -P،B،B 2: انكار نمايم بىتردد
( 2 ) -P،B،B 2: در شك و تردد
( 3 ) -A،C: نمودى
( 4 ) -A،C: كردم
( 5 ) - بقيه نسخ : همراه من بود
( 6 ) -A،Cآبى آمدم
( 7 ) -A،C: مىخورديم
( 8 ) -P،B: باهم آن طعام را
( 9 ) -A،C: نموديم