از بهر گرمى دل بر چهره زلف و خالت * نعلى بود در آتش با دانههاى فلفل
اى خندهء مليحت دل را چو جان شيرين * باشد عتاب چشمت جان را چو زهر قاتل
حورى تو يا فرشته ز آنرو كه در لطافت * حد بشر نباشد اين شكل و اين شمايل
در بزم بينوائى بهر سرود ما را * سينه دف است هرسو داغى برو جلاجل
چهره كه و سرشكم گل كرده خشت بالين * زين گونه زنده دارم جان را به بوى كهگل
شب در گليم محنت بودم نهان كه ناگه * جبريل صبح برخواند يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ گفتا ز خواب غفلت بيدار باش و بنگر * بر آسمان به هرسو بر صنع او دلايل
قطب سپهر اعظم بر هيأت منجم * آويخته سطرلاب از ماه در مقابل
يا بهر آنكه غايب گرديده « 1 » ترك گردون * به نوشته كرد نامه « 2 » كش آورد به منزل
نىنى كه ثور گردون پرشير كرده پستان * مهتاب نيست شير است كز وى شدهست نازل
خرگاه نيست مه را دامى بود تنيده * شد بر ذباب انجم چون عنكبوت مايل
هامش
( 1 ) -A: گرديد .
( 2 ) -A: كر زمانه .