ابو القاسم شاعر و فاضل و يگانهء دوران بود . چون پدرشان از دنيا رحلت نمود ؛ عامل طوس به ايشان خصومت داشت ، بر ايشان ظلم و تعدى « 1 » بنياد كرد . ايشان را دوستى بود او را محمد الاسكرى
( 66 a )
خواندندى ، بر وى مشورت كردند كه ضياع و عقار « 2 » خود را فروخته ترك وطن اختيار كرده تجارت نمايند « 3 » . رضا نداد و گفت : سلطان محمود شعرا را دوست مىدارد و ابو القاسم را به غزنين بايد رفت و دفع شر عامل بايد نمود . بر اين قرار يافت ؛ و ابو القاسم متوجه غزنين شد . چون به نزديك غزنين رسيد ؛ سلطان را چهار باغى بود مانند بوستان ارم آراسته و چون رخسار حوارى عين پيراسته ، عنصرى و فرخى و عسجدى را ديد كه در آن باغ به عشرت مشغولند . عزيمت كرد كه پيش ايشان رود . چون شاعران ديدند كه شخصى بيگانه متوجه ايشان شد ، گفتند كه : اين شخص اوقات ما را منغص خواهد كرد ، حيلهاى بايد نمود كه از تشويش « 4 » او ايمن باشيم . باهم قرار دادند كه هركدام مصرعى مىگوييم كه قافيهء چهارم نداشته باشد ، و او را مىگوئيم كه ما شاعرانيم و به غير از شاعر اختلاط نمىكنيم ؛ هركس مصراع چهارم [ رباعى ] ما را مىگويد مصاحب ماست و الا زحمت « * » خود از ما دور دارد .
عنصرى گفت :
چون روى تو خورشيد نباشد روشن
فرخى [ گفت ] :
همرنگ رخت گل نبود در گلشن
عسجدى [ گفت ] :
مژگانت گذر همىكند « 5 » از جوشن
فردوسى گفت :
مانند سنان گيو در جنگ پشن
چون شاعران اين مصرع شنيدند بغايت پسنديدند ، و او را اعزاز و
هامش
( 1 ) - كذاTنسخ ديگر : زيادتى
( 2 ) -T: يريورت باغ و چهارباغ لار
( 3 ) - نسخ ديگر : روند
( 4 ) -A،C: تشوير ،T: شر يدين
( 5 ) -A،C: همى كند گذار
( * ) س 15 : رحمت