نهفته در شكم آن صنم بود طفلى * كه هست خسته و باشد هميشه سرخ تنش « 1 »
چگونه خسته نباشد چنين كه هرطرفى * نشانههاى سر سوزن است در بدنش
وصال آن صنم ار آرزو است لاله رخى * ببر به طوف گلستان به خود به مكر و فنش « 2 »
بنه روان به كف دست سيب غبغب او * بنوش از اينكه ستودم ز غنچهء دهنش « * »
چو ميوههاست سخنهاى واصفى درياب * ز باغ عمر خورى بر ، چو بشنوى سخنش
امرودهاى چينى آبدارش گويا كه جلاب نبات بود كه قناد دورانش در شيشههاى حلبى كرده ؛ يا مطهرههاى آب حيات بود كه خضر بهار از ظلمات عدم آورده ؛ يا خود استاد قناد صنع پروردگار از براى تفريح خاطر اطفال بهار گلهاى مختصر قندى ريخته ، آنها را در كاغذ حرير بغدادى پيچيده ، از شاخهاى درخت مثل عطاران آويخته . بهىهايش كه به از ميوههاى جنت بود و به بوى روحپرور قوت دل بيماران خونينجگر مىفزود ، گوئى كه زاهدان پشمينهپوش مرتاضند كه رنگ و روى از رياضت شكسته ؛ يا بيماران غريبخانهء امراضند كه غبار غريبى بر چهرهء ايشان نشسته . گوى مطلاى نارنجش گوى لطافت از ميوههاى بهشت مىبرد ؛ و ترنج باغ جنان از يادش آب در دهان آورده ، آب حسرت مىخورد . بو العجب حالى « 3 » كه رنگ وى
هامش
( 1 ) -A،C: بيتهاى بعد را ندارد فقط بيت مقطع را دارد
( 2 ) -T: به خون نكرده فنش
( 3 ) -A،C: جاى
( * ) س 8 : ستودم از غنچه دهنش