هرگروهى به گوشهء دگرند * در پس پردهء عفاف نهان
در ميانشان ز زرورق بسته * پردهها دست قدرت يزدان
نازكانند ليك سخت دلند * خود چنينند نازكان جهان
هريك از نازكى « * » و لطف چنانك * بر لب هركه دربرى دندان
بينيش همچو چشم ابن يمين * از گزند زمانه خونافشان
شفتالوى آبدار لطيفش دلربائى بود « * * » كه خسته و دلشكستهء خود را پيوسته مستغرق نعمت وصال خود داشتى ، [ و ] تا او را به تيغ پارهپاره نساختى او را از دست نينداختى « 1 » طرفه معشوقى كه عاشق صفت بر سينهء خود الفى كشيده بود ، يا از شوق لعل مهوشان جيب خود تا به دامنش « 2 » دريده ، چاك گريبانش مىنمود .
و مؤلف از براى شفتالو لغزى « 3 » گفته ، ذكرش در اين مقام مناسب نمود :
شدم به باغ براى نظارهء چمنش * كه بود رشك رياض نعيم و انجمنش
ز گوشهاى صنمى بر درخت جلوه نمود * كه آب در دهن آمد ز خوبى ذقنش
چو يوسف است زليخا صفت ز شوق « 4 » بتان * عيان نموده نشانى ز چاك پيرهنش
هامش
( 1 ) -P،B: بگذاشتى
( 2 ) -P،B،B 2: تا بدامان
( 3 ) - اين لغز را پيش از اين نيز در فصل ششم ص 134 آورده است .
( 4 ) -A،C: عشق
( * ) س 4 ، هريكى از نازكى . . .
( * * ) س 7 ، دلرباى بود