از بيم آنكه نايرهء دل نسوزدش * فى الحال بر دو ديدهء گريان نهادمش
از خوف آنكه آب دو چشمم نشويدش * از ديده برگرفتم و بر جان نهادمش
ناگاه آن سرو بوستان [ چمن ] رعنائى و آن شمع شبستان انجمن زيبائى « * » ، آن مرهم سينهء ريش عشاق دلفگار مقصود خمار از در بيت الاحزان اين محزون درآمد . اين مطلع بر زبان جارى گرديد كه :
به غربت مىبرد گردون ز كويت بىمحل ما را * نمىدانم كه روزى مىدواند يا اجل ما را
چون اين مطلع را شنيد ، گريان شد .
ژاله از نرگس فروباريد و گل را آب داد * وز تگرگ روحپرور مالش عناب داد
جمعى از ياران طالب علم كه حاضر بودند ، همه گريان گرديدند و افغان برآوردند .
و كلّ أخ يفارقه أخوه * لعمر أبيك الّا الفرقدان
حاصل كه به حكم ضرورت يكديگر را وداع كرديم و روبهراه مسافرت آورديم .
و اين سفر در وقتى بود كه مناديان عالم افلاك نداى روحافزاى :
اذا جاء الحوت و البرد يموت ، به گوش هوش ساكنان مركز خاك رسانيدند .
فراشان بهارى فرش زمردى نمودار از سپهر زبرجدى از سبزهء تر به رسم پاىانداز از براى مقدم سلطان ربيع بگسترانيدند . خيل لطيف الذيل ورد
هامش
( * ) س 5 و 6 : چمن رعناى . . . انجمن زيباى