نيست چون عشق ز يك جانب از آن مىترسم * كه مبادا دل او هم به تو گردد مايل
عشقورزى به بتى و غرضت آن باشد * كه از او نيز بدين قاعده بستانى دل
دل هركس « * » به طريق دگر اى جان ببرى * دلبرى چون تو كسى ياد ندارد كامل
هست چون جاى مكافات جهان ناله مكن * كه ز حال تو شود آن مه بدخو غافل « 1 »
تا عذار تو برافروخته از آتش عشق * صد پريرو شده پروانهات اى شمع چگل
چون ترا وصل مدام است به شكرانهء آن * واصفى هم چه شود گر به تو گردد و اصل
چون اين مقدمات به تقديم رسيد و اين حكايات به نهايت انجاميد ، مقصود خمار مثل سرو آزاد ، از زمين برخاست « 2 » و دست ادب بر سينه نهاده التماس فاتحه نموده ، فرمود كه : مخاديم گوشهء خاطر دارند و همتى برگمارند كه اوقات اين كمينه جز به طلب علم و كسب فضيلت مصروف نگردد . و از كل مناهى و ملاهى به حكم :
تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً
« 3 » تائب گرديده ، همراه [ طالب علمان ] به مدرسه آمد و پيش اين كمينه سبقى افتتاح نمود .
( 36 a )
جمعى خبائث از طلبه رفع رسم موافقت كرده ،
هامش
( 1 ) - در نسخهPجاى اين بيت و بيت قبل عوض شده است
( 2 ) -P،B،B 2وT:
خواست
( 3 ) - قرآن سورهء 66 آيهء 8 .
( * ) س 5 : دل ز هو كس