اى حاتمى « 1 » كه مانده هرجا كه حاتمى است * از حيرت سخاى تو انگشت در دهان « 2 »
بر دشمن تو تا در دولت كنند مهر * گرديد مهر خاتم و خاكستر آسمان « 2 »
جاهت سواد ديدهء اعدا برآورد * ز انگشت بخت تا تو نهى مهر بر نشان
چون واصفى « * » نشان تو « 3 » يابد بسان مهر * مالد ز روى مهر بر آن چشم خونفشان « 4 »
يا رب كه باد دشمن جاه تو چون نگين * دلخون و سينه ريش و سيه روى « 5 » « * * » جاودان
لغز شفتالو
شدم به باغ براى نظارهء چمنش * كه بود رشك رياض نعيم و انجمنش
ز گوشهاى صنمى بر درخت جلوه نمود * كه آب در دهن آمد ز خوبى ذقنش
چو يوسف است ، زليخا صفت ز شوق بتان * عيان نموده نشانى ز چاك پيرهنش
نهفته در شكم آن صنم بود طفلى * كه هست خسته و باشد هميشه سرخ تنش
چگونه خسته نباشد چنين كه هرطرفى * نشانههاى سر سوزن است بر بدنش
هامش
( 1 ) -B: حاطمى
( 2 ) - درCوB 2نيست
( 3 ) -B 2وC: چون واصفى توB: نشان مهر تو يابد .
( 4 ) - اين بيت درTنيست
( 5 ) -T: سيهروز
( * ) س 7 : چو واصفى . . .
( * * ) س 10 : سينه ريش سيه روى