سمرقند ضايع نشود .
در اين سخن بوديم كه از اطرافواكناف لشكر غلغله و نفير و فرياد داروگير برآمد گفتند كه : لشكر اوزبك رسيد . امير نجم گفت : عبيد را زنده بياريد « 1 » كه او را پيش شاه مىفرستم و ديگران را هرچه خواهيد كنيد .
گفتند : كار از آن گذشته است كه شما اين گوئيد ، زود سوار شويد .
( 29 b )
امير محمد فرمودند كه : او را به تكليف تمام راضى ساختيم كه به كفش و توى پيراهن و سربرهنه سوار شود ، كه مىگفت : از اينها چه حساب [ كه ] از براى ايشان سوار بايد شد . الحاصل كه در حين سوار شدن او را از اسپ فروكشيدند و سر او را بريده بر نيزه كردند و دمار از روزگار ايشان برآوردند . [ بيت ] :
سرى كز تكبر رسيدى به عرش * به زير قدم گشت چون سنگفرش
امير محمد در سمرقند آن لغز نرد را كه « 2 » از برناچه شنيده بود با چند لغز ديگر طلبيده ، كتابت فرمود . و آن لغزها « 3 » اين است :
لغز نرد
فتاده چيست به بزم تو اى رفيع مكان * يكى سپهر مسطح در او « 4 » مه تابان
مهى كه هست به زيرش « 5 » خجسته پنج هلال * كه جمله بر سر يك بدر كردهاند قران
دو كوكب است « 6 » « * » در او منقلب ز حال به حال * چو مهر و مه كه به طاس فلك بود غلطان
هامش
( 1 ) -A: گيريد بياريد
( 2 ) -B 2: كه نزد امير نجم ثانى
( 3 ) -A: لغز
( 4 ) - نسخ ديگر : برو
( 5 ) -B 2،C: به دورش ؛T: مديرش
( 6 ) - نسخ ديگر : كوكب است
( * ) س 19 : دو كوكبى است