تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩

و له ايضا « 1 »

مضطرب گردم چو گيرد در گلويم تيغ يار * در گلوى هركه گيرد آب ، گردد بيقرار تيغ خود را چون كشد بر سنگ خوش مىآيدم * ز آنكه چون بر سنگ غلطد آب گردد خوشگوار در ميان تيغ خوبان دست و پائى مىزنم * آشنا بايد كزين گردابم « 2 » آرد بر كنار بگذرد از استخوانهاى تنم تيغش چو نيست * مانع آب تيز را خاشاك و خس در رهگذار تيغ تو چون از سرم بگذشت جان دادم روان * آب چون بگذشت از سر غير مردن نيست كار چون نيامد بر سرم تيغ تو چشمم خشك شد * آب چون نايد ز بالا خشك گردد جويبار واصفى تيغ ترا مىبيند و محروم از آن * مىكند بر آب از حسرت نظر چون روزه‌دار « 3 »

و له ايضا « 4 »

چون بر سر است تيغ تو نتوان كشيد آه * بايد به زير آب نفس داشتن نگاه پيوسته روشن است دل من ز تيغ تو * از آب اگرچه اخگر سوزان شود سياه از آرزوى « 5 » تيغ تو بگداخت چشم من * آرى ز قحط آب بود خشكى گياه
هامش
( 1 ) - چنين است نسخهءT، درC: دوم 2 . ( 2 ) -AوT: گرداب ( 3 ) - سه كلمهء اخير از نسخهAحذف شده است . ( 4 ) -C: سيوم 3 ،A: له ، ( 5 ) -A: از آب .