و له ايضا « 1 »
مضطرب گردم چو گيرد در گلويم تيغ يار * در گلوى هركه گيرد آب ، گردد بيقرار
تيغ خود را چون كشد بر سنگ خوش مىآيدم * ز آنكه چون بر سنگ غلطد آب گردد خوشگوار
در ميان تيغ خوبان دست و پائى مىزنم * آشنا بايد كزين گردابم « 2 » آرد بر كنار
بگذرد از استخوانهاى تنم تيغش چو نيست * مانع آب تيز را خاشاك و خس در رهگذار
تيغ تو چون از سرم بگذشت جان دادم روان * آب چون بگذشت از سر غير مردن نيست كار
چون نيامد بر سرم تيغ تو چشمم خشك شد * آب چون نايد ز بالا خشك گردد جويبار
واصفى تيغ ترا مىبيند و محروم از آن * مىكند بر آب از حسرت نظر چون روزهدار « 3 »
و له ايضا « 4 »
چون بر سر است تيغ تو نتوان كشيد آه * بايد به زير آب نفس داشتن نگاه
پيوسته روشن است دل من ز تيغ تو * از آب اگرچه اخگر سوزان شود سياه
از آرزوى « 5 » تيغ تو بگداخت چشم من * آرى ز قحط آب بود خشكى گياه
هامش
( 1 ) - چنين است نسخهءT، درC: دوم 2 .
( 2 ) -AوT: گرداب
( 3 ) - سه كلمهء اخير از نسخهAحذف شده است .
( 4 ) -C: سيوم 3 ،A: له ،
( 5 ) -A: از آب .