بازار سوداگرى درماندهء سود و زياناند به دادن مال تنها صيد نشود ، و تا در اعتبار و جاه ايشان نيفزايند تسخير دلهاى اين طبقه صورت نپذيرد .
خاطر فيضمآثر آن حضرت از مبادى احوال تا حال بر اختراع امور بديعه و اظهار حقايق منيعه توجّه داشتى . از آن جمله در آن وقت كه حضرت گيتىستانى فردوسمكانى از كابل به قندهار توجه فرموده حضرت جهانبانى را به جهت تمشيت مهمّات در كابل گذاشته بودند ، روزى آن حضرت سوار شده در اطراف شهر سير دشت مرغزار مىكردند . در اثناى راه مولانا روح اللّه را كه به شرف آخوندى آن حضرت اختصاص داشت مخاطب ساخته فرمودند كه در خاطر چنان پرتو مىاندازد كه سه كس كه در اين راه پيش آيند به نامهاى ايشان فال گيريم و بناى اساس دولت بر آن نهيم . مولانا به عرض رسانيد كه به نام يك كس هم اكتفا مىتوان كرد فرمودند : « ملهم غيبى در دل چنين القا مىكند » .
بعد از طى اندكمسافتى مردى در سنّ كهولت پيدا شد : چون از او پرسيدند كه چه نام دارى گفت : « مراد خواجه » و متعاقب آن ديگرى كه بر درازگوشى هيزم بار كرده به طرفى مىبرد پيشآمد . چون اسمش سئوال كردند گفت :
« دولت خواجه » . آنگاه بر زبان الهام بيان جارى گشت كه اگر نام شخصى ديگر كه پيش آيد سعادت خواجه باشد ، از غرايب اتّفاقات حسنه خواهد بود و كوكب مراد از افق سعادت طلوع خواهد كرد . همان ساعت مردى كه گاوى چند مىچرانيد در نظر آمد . چون پرسيدند كه نام تو چيست ، گفت :
« سعادت خواجه » . ملازمان ركاب سعادت از آن كرامت عليا در تعجّب و تحيّر افتادند و نزد همگنان به تحقيق انجاميد كه اين صاحب اقبال سعادت فال به مساعدت ازلى به مراتب ارجمند كامياب دولت خواهد گرديد ( 174 ) .
و چون اين مژدهء غيبى از قوّت به فعل آمد و گلشن اميد از جويبار معدلت سرسبز و تازه گشت ، اساس انتظام مهام دين و دنيا بر مراد و دولت و سعادت نهادند ، جميع ملازمان عتبهء اقبال ، بلكه تمام متوطّنان ممالك محروسه را به سه قسم منقسم ساختند : اخوان ، اقربا ، امرا ، وزرا ، و كافّهء سپاهيان را اهل دولت گفتند چه ، پيداست كه بىمساعدت اين طايفه عروج بر معارج دولت و اقبال ميسّر
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 524
مساهمون: ابو الفضل مبارك
ص٥٢٤