شتافتند . و نزديك به نيمروز - كه ساعت مسعود درآمد - حضرت جهانبانى خود به دولت و اقبال سوار سمند نصرت « 5 » شدند .
جمعى از يكّهجوانان پيش رفته در حوالى قراباغ به جنداول آن خودسران گريزپاى رسيده دستبردى نمايان نمودند و آخرهاى روز در سر جوى مورى به قراچه خان دست و گريبان شدند . در اين هنگام شب در ميان جان اين تاريكدلان درآمد در پناه ظلمت شب گريخته پريشان شدند و از پل غوربند گذشته پل را ويران كردند . و جمعى كه تعاقب اين فرقهء بختبرگشته كرده بودند ، مراجعت نموده در قراباغ به شرف آستانبوس استسعاد يافتند .
راى جهانآراى حضرت جهانبانى بر آن قرار گرفت كه موكب عالى [ 273 ] به كابل مراجعت نمايد و از آنجا سامان و سرانجام يورش و الا بر اصل نموده متوجّه بدخشان شوند . كوتهانديشان فرار نموده تمر على شغالى را كه وكيل قراچه خان بود در پنجشير « 6 » گذاشتند كه در آن حدود باخبر بوده اخبار كابل مىرسانيده باشد و خود از كتل هندو كوه گذشته در كشم به ميرزا كامران ملحق شدند .
حضرت جهانبانى روز ديگر مراجعت فرموده ارته باغ را به فرّ قدوم گرامى طراوت بهار بخشيدند و جمعى از اين شوربختان را كه حقوق موايد تربيت پادشاهى نشناخته به حرامنمكى سر برداشتند ، لقبهاى مناسب حال نهادند ؛ چنانچه قراچه قرابخت ، اسمعيل خرس ، مصاحب منافق ، و بابوس ديّوث . و مناشير اقبال به ميرزا هندال و ميرزا سليمان و ميرزا ابراهيم فرستادند كه استعداد نموده منتظر ورود موكب عالى باشند ، و فرمان شد كه حاجى محمّد خان از غزنين خود را زود به عتبهبوسى رساند .
در اين ايّام كه استعداد لشكر بدخشان پيشنهاد همّت عالى بود ، همهوقت به كهنسالان خردمند و برنايان دانشور كه جوهر اخلاص از ناصيهء احوال ايشان مىتافت مشورت مىفرمودند . جمعى كه نه دل شجاعتقرين و نه خرد دوربين داشتند به رفتن قندهار ترغيب مىكردند تا از آنجا سامان و سرانجام لشكر نموده
هامش
( 5 ) ز : شوكت
( 6 ) م : پنچهير