كشيدند . حضرت جهانبانى در دار السّلطنهء كابل مسرّتپيراى باطن انور بودند و قرارداد خاطر اقدس آن بود كه به صوب بدخشان نهضت عالى فرمايند . و چون دلهاى ملازمان را به صفاى اخلاص و حسن عقيدت نمىيافتند ، اين يورش در پردهء تعوّق و توقّف مىماند [ 272 ] .
در اين ولا كه قراچه خان خدمات شايسته به جاى آورده مورد عنايات بىغايت شده بود ، از آنجا كه ظرفش تنگ بود و باده فراوان ، پيمانهء حوصلهاش لبريز شد و حساب كار و پايهء حالت خود و مرتبهء والاى صاحب نشناخته پا از جادهء اعتدال بيرون نهاد . تا آنكه به مقتضاى كمخردى - كه لازم حال طويل قامتان بىاعتدال است - سخنانى كه مستان و ديوانگان نگويند از نشأه غرور بر زبان آورد . از آن جمله استدعا نمود كه خواجه غازى را - كه به جايزهء نيكوخدمتى و كفايتانديشى به منصب ديوانى اختصاص يافته بود و دست نوازش خسروانه بر فرق تربيت او رسيده - بسته پيش من فرستند تا گردنش بزنم و منصب او به خواجه قاسم توله عنايت فرمايند .
چون امثال اين امور از حضرت جهانبانى - كه مصدر عدل و رأفت بودند - صورت نمىيافت ، از آنجا كه به خيال فاسد خود را ستون دولت قاهره مىدانست و از تيرگى بخت و برگشتگى طالع جمعى كثير را از راه برده به جانب بدخشان روان شد و بابوس ، مصاحببيگ ، اسمعيل بيگ دولدى ، عليقلى اندرابى ، حيدر دوست مغل ، شبخم خواجه خضرى ، قربان قراول تا قريب سههزار سواركار آمدنى - كه از فريب دادههاى او بودند - از راه كتل منار به عزم بدخشان باديهء ضلالت پيمودن گرفتند .
چون اين خبر به مسامع عليّه رسيد ، خواستند كه همان لحظه به نفس نفيس خود توجّه فرموده اين بختبرگشتگان را كه از قبلهء سعادت روگردان شدهاند تأديب فرمايند . به ملاحظهء ورود ساعت مختار خود به دولت توقّف فرموده بعضى از ملازمان بارگاه اقبال را به تعاقب آن بىدولتان امر فرمودند . همچنان هر كه از ملازمان يكجهت مىآمد دفعهدفعه روانه مىساختند ، چنانچه تردى بيگ خان و منعم خان محمّد قلى برلاس و عبد اللّه سلطان و ديگر دولتخواهان پى يكديگر
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 402
مساهمون: ابو الفضل مبارك
ص٤٠٢