مصراع
اى تو مجموعهء خوبى ز كدامت گويم « 1 »
القصّه ، چون چندگاه پيش آن افادت انتساب « 2 » به خواندن زبونتر از ناخواندن اشتغال داشتند ، اهل ظاهر بر عدم كوشش آخوند حمل كرده در تغيّر آن اهتمام نمودند و آن بيچاره را معزول ساخته خدمت او را به مولانا بايزيد مقرّر ساختند و ندانستند كه كارفرمايان ابداع اهتمام دارند كه ضمير الهامپذير آن نورپرورد ايزدى محّل انعكاس نقوش مدادى و مورد انطباع سواد علوم ظاهرى نگردد .
بالجمله حضرت جهانبانى در اين ايّام سعادتفرجام در دار السّلطنهء كابل انتظامبخش ممالك بوده توجّه كشورگشايى به يورش بدخشان به آخر رساندن كار ميرزا كامران مبذول مىداشتند . ميرزا كامران از اعانت ميرزا سليمان و ميرزا ابراهيم « 3 » نااميد شده به خيالات فاسد متوجّه بلخ شد كه به استعانت پير محمّد خان بدخشان را به تصرّف درآرد . چون به موضع ايبك رسيد ، حاكم آنجا نيك پيشآمده نگاهداشت و حقيقت حال به پير محمّد خان اعلام نمود .
پير محمّد خان مقدم ميرزا را مغتنم دانسته مردم معتبر را به استقبال فرستاد و ميرزا را باحترام تمام به خانهء خود آورد و لوازم مهماندارى به تقديم رسانيد و خود همراه ميرزا شده به بدخشان آمد . ميرزايان به قرارداد خود به حدود تنگ بدخشان رفتند و اكثر بدخشان به تصرّف ميرزا كامران درآمد . پير محمّد خان جمعى را به كومك ميرزا گذاشته خود مراجعت نمود و ميرزا به حدود كشم و طايقان آمد ، و رفيق كوكه و خالق بردى را با جمعى از چغتاى و اوزبك به روستاق تعيّن كرد .
ميرزا سليمان و ميرزا ابراهيم جمعيّت كولاب به هم رسانده بر سر روستاق آمدند و از جانب قلعهء ظفر و خملنكان « 4 » رسيده با رفيق كوكه و ديگران نبرد مردانه كردند و به سرنوشت آسمانى شكست خورده باز خود را به حدود كوهستان
هامش
( 1 ) م : ندارد
( 2 ) الف : افادتپناه
( 3 ) در تمامى نسخه . ميرزا هندال
( 4 ) د : خلكان ؛ و : خملكان