تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
نورى و حضورى تازه روى نمود . كدام نعمت از اين زياده‌تر تواند بود كه ديدهء يعقوبى به جمال يوسفى روشنىپذير گردد و كدام راحت از آن بالاتر كه به وصال چنان جگرگوشه دل چنين صاحبدلى آرام گيرد . بر شكر سلامتى ذات قدسيّه و خجستگى احوال شريفه نذور نياز و صدقات اخلاص به تقسيم رسيد و بر دلهاى افگار خلايق - كه از آسيب حوادث خون بود - مرهمى تازه نهاده آمد . هر يكى به صد گونه پرسش و نوازش آرامش و آسايش يافت ، و پراكندگيهاى دلهاى دردمندان به فراهمى بدل شد ، و بر سرير نصرت و مسند عزّت به فرّ دولت و شكوه اقبال حضرت جهانبانى و حضرت شاهنشاهى جاى گرفتند . حاجى محمّد خان و مردم ديگر كه به تعاقب كامران ميرزا فرستاده بودند ، اگرچه به او رسيدند امّا به افسون و افسانهء كهنه عملهء بىدولت او را ناديده انگاشته گذاشتند . اگرچه ميرزا از ميان به در رفت ، امّا آق سلطان « 5 » و اكثر مردم او به دست اولياى دولت افتادند و از روى عدالت حقيقى بازپرس شده ، يليك فراخور جريمه به سزا رسيدند . از آن جمله سلطان قلى اتگه ، ترسون ميرزا خويش عبد اللّه ميرزا ، حافظ مقصود ، مولانا باقى يرعو « 6 » ، مولانا قدم ارباب و جمعى ديگر - كه سر فتنه و فساد بودند - به ياسا رسيدند . ميرزا كامران راه فرار اختيار كرد و به مردم خود قرار داد كه به كوه استالف رفته پناه مىگيرم و لشكر فراهم آورده اسباب جنگ آماده مىگردانم . و خود با عليقلى قورچى آخر شب از راه سنجد دره « 7 » پنهانى متوجّه بدخشان شد و بعد از رسيدن هزارگونه آزار از هزارجات با هزاران خوارى و رسوايى راهى پيش گرفت . ميرزا بيگ كه از معتبران ميرزا بود ، و شيرعلى با چندى در نواحى ضحّاك به ميرزا ملحق شدند و به غورى رسيده به حاكم آنجا ميرزا بيگ برلاس پيغام داد و او را به خود خواند . او در جواب گفته فرستاد كه از من حرام‌نمكى - كه شعار بدگوهران است - [ 269 ] نمىآيد . ميرزا خواست كه از غورى بگذرد ، يكى از
هامش
( 5 ) ح ، م : آقا سلطان ( 6 ) الف ، ح : برغو ( 7 ) ح : نجد دره
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 396 | ابو الفضل مبارك / غلام رضا طباطبايى مجد