ولى خازن .
و عجبتر آنكه خواجه كلان بيگ - كه در جميع معارك و مراتب [ 101 ] خصوصا در اين يورش هندوستان سخنان عالىهمّتانه مىگفت - راى او برگشت و طرز او ديگرگون شد . از همه بيشتر ، چه به تصريح و چه به كنايت ، در ترك اين مملكت مبالغه داشت .
عاقبت آن حضرت اعيان دولت و اركان مملكت را طلب داشته انواع نصايح خردپسند - كه طغراى منشور سعادت تواند بود - فرمودند ، و مخطورات « 23 » ايشان كه متضمّن چندين محذورات بود از پردهء خفا بيرون دادند ؛ و مكرّر بر زبان اقدس راندند كه ؛ اينچنين ملكى كه به چندين سعى و اهتمام به دست آورده باشيم به اندك تعبى و كلفتى كه رو دهد از دست دهيم نه رسم جهانگيران عالم و نه آيين ساير هوشپذيران دولتمند است . شادى و غم و فراخى و تنگى با هم مىباشند . چون اين همه محنت و صعوبت به نهايت انجاميده ، يقين كه راحت به سهولت به مقدار آن روى خواهد نمود . بايد كه اعتصام به حبل متين توكّل نموده ديگر از اين قسم سخنان شورانگيز واهمهافزا نگوييد . و هر كه ميل رفتن ولايت داشته باشد و خواهد كه جوهر بىحقيقتى خود را ظاهر سازد ، مضايقه نيست ، برود . و ما تكيه بر همّت و الا - كه مؤيّد به تأييد ايزدى است - كرده ، بودن هند را در خاطر مقدّس مصمّم ساختهايم .
آخر كار همهء اركان دولت بعد از تأمّل و تدبّر قبول و اذعان نمودند كه حقّ سخن آن است كه حضرت پادشاه فرمودند . سخن پادشاه پادشاه سخنان است . و از مغز دل و صميم جان سر رضا بر زمين حكم و فرمان نهاده بر اقامت قرار دادند .
خواجه كلان را كه به رفتن ولايت از ديگران گرمتر بود رخصت آن حدود فرمودند و ارمغانى و سوغاتى - كه به جهت شاهزادههاى كامگار و ديگر خاصان درگاه جدا كرده بودند - همراه او گردانيدند . غزنين و گرديز و هزارچهء سلطان مسعودى در جايگير او مقرّر شد . و در هندوستان هم پرگنهء كهرام عنايت فرمودند . ميرميران نيز رخصت كابل يافت ، و در روز پنجشنبه بيستم ذيحجّه
هامش
( 23 ) ز : ممنوعات