نشدى او را نظّارگى بودن فرصت نبودى ، و به هيچ كارى نپرداختى .
مبدع جهانآرا اكثرى از عجايب قدرت خود را از نظر جهانيان مىپوشد و بهقدر احتياج كه يكبارگى از تماشاى غرايب مقدرّات الهى محروم نمانند پردهء چند از روى مقدّسات مكامن غيب برمىدارد ، و باز از ديد بسيار از غفلتى كه در سرشت ايشان « 25 » وديعت نهادهء تقدير است همان ديد را پردهء شناسايى مىگرداند و پس از آن رأفت عامّهء الهى براى هزار گونه حكمت كه يكى از آن آگاهى غفلتزدههاى اين جهان است آفرينش ديگر به ظهور مىآرد و نقاب و احتجاب اندكى برداشته رنگآميز تعجّب مىگرداند .
از آن جمله احوال بدايع طراز حضرت آلنقوا است . او دختر قدسى اختر چوبينه بهادر است از قوم قيات از نسل برلاس . از زمان خردى تا به سنّ بزرگى حسن صورى و معنوى او در افزايش بود ، تا آنكه به فطرت عالى و همّت و الا يگانهء روزگار گشت و به اتفّاق دوست و دشمن و خويش و بيگانه بزرگمنش خردپرور خداپرست بود . انوار خداشناسى از چهرهاش پيدا ، اسرار الهى بر پيشانى او هويدا . پردهنشين سرادقات عفّت ، خلوتگزين مراقبات احديّت . مظهر تجليّات قدسى ، مهبط فيوضات قدّوسى بود .
چون به حدّ كمال رسيد او را چنانچه آيين سلاطين و رسم بزرگان دنيا و دين است به ذوبون بيان « 26 » كه فرمانفرماى مغلستان و پسر عمّ او بود ، پيوند كردند و آن گوهر يكتاى قدسى را قرين فرمانروايى انسى ساختند . از آنجا كه او همسر نبود به ملك نيستى شتافت . حضرت آلنقوا [ 65 ] كه آسايش عالم معنى بود آرايش ملك دينى نيز گشت و به ضرورت به ظاهر امور پرداخته به سرورى و سريرآرايى الوس خود متوجّه شد .
شبى آن نور پرورد الهى بر بستر استراحت پهلو نهاده و بر چار بالش استراحت تكيه زده بود كه ناگاه شگرف در خرگاه پرتو انداخت و آن نور در كام و دهان آن سرچشمهء عرفان و حضور درآمد و آن عفّت قباب بر منوال حضرت مريم ، بنت عمران ، از آن نور آبستن شد .
هامش
( 25 ) ح : انسان
( 26 ) م : فربون بيان ، ح : زوبون بيان