خويش مقرّر ساخته به وقوع خواهد پيوست . و در آن ساعت مسعود آن گوهر يكتاى خلافت با بخت بيدار به ظهور آمد .
در سراپردهء عصمت و سرادق عزّت بساط نشاط بگستردند و جشن شوق و انبساط ترتيب دادند . پردگيان خرگاهى و عصمتيان حريم پادشاهى ديدهء اميد به سرمهء شوق مكحّل كردند ، ابروى هوس را وسمهء طرب دادند ، گوش بشارت به گوشوارهء مراد بر آراستند ، چهرهء آرزو را گلگونهء عيش زدند ، ساعد تمنّا را يارهء مقصود بستند ، پاى رقص به خلخال جلوه درآورده به جولانگاه عشرت و شادى درآمدند و زمزمهء مباركى و مباركبادى بركشيدند .
مروحه جنبانان صندلى ساعد به عطرآميزى هوابيز گشتند . لخلخهسايان عنبرينموى زمين را تازه روى كردند . پرستاران گلچهره به گلابافشانى شوق را آبروى تازه دادند . ارغوانىلباسان نوشخند به زعفرانپاشى سيمبران را در زر گرفتند . گلبويان سمنعارض به صندل كافورآميز گرمرفتاران جلوه را اعتدال بخشيدند . خنياگران پردهساز جادوى بيخودى بنياد كردند . و ترانهزنان نغمهپرداز افسون بيهوشى در دميدند .
مثنوى
هم از هندىزنان نازكآواز * چو طاووسان هندى جلوهپرداز
هم از چينىنوازانِ سبكدست * ز ساغرهاى بى مى گشته سرمست
هم از قانوننوازانِ خراسان * دلِ مشكلپسندان برده آسان
هم از داستانسرايان عراقى * نواساز نويد عمر باقى .
الحقّ مجلسى شد چون عالم قدسيان تجرّد نهاد در نهايت قرار و آرام ، و