چيزى مىنگارم . و در صباح ، دوباره مطالب را خوانده ؛ اگر سقطى در صحت مطلب باشد ، قلمى به روى آن مىگذارم . هزار محاسن را در اين تاريخ ترك كرده ؛ ولى ، يك حسن از آن متروك نيست . و آن حسن ، بدون تملق مطلب نوشتن و به صدق هر داستانى را نگاشتن است .
خدا شاهد است كه : در اين تاريخ ، از ولىنعمت خودم ، اعليحضرت قضامهابت ، مظفر الدين شاه ، روحى فداه ، تملق نكرده و اغراقى دربارهى او ننگاشتهام ؛ چه رسد به ديگران ، كه چندان محل احتياج نيستند . مثلا : در اين چند جلد تاريخ ، از بعضى اشخاص بزرگ جا داشته است كه نهايت تمجيدات به كار آرم : تا تمتعى يابم . لكن ، از اين كار درگذشته ، فقط شرح حالشان را نگاشتهام . ولى ، از شخصى كه ابدا به من نفع نداشته و ضرر وارد نمىآورده ، چون صفت درست حسابى و سلامت نفس داشته است ، در حال او شرحى نوشتهام كه ديگران دشمن من شدهاند و گله كردهاند كه : « چرا در حق او چنين نگاشتى و دربارهى ما چنين و چنان گذاشتى ؟ » مقصود اين است كه مبناى اين تاريخ بر صحت اقوال است ، نه سجع و قافيهى الفاظ . « 25 »
كنون بدون تكلف عبارتسازى و تعسف سخنپردازى ، به سر تاريخنگارى رفته ؛ از روى صدق ، هرچه به قلم آيد مىنگارم .
باب اول
وقايع سال هزار و سيصد و شانزده هجرى ، در شرح مملكتدارى اين پادشاه عادل باذل بندگان اعليحضرت اقدس مظفر الدين شاه قاجار ، اطال اللّه عيشه و نصر اللّه جيشه ، به ايران .
در محرم اين سال يك هزار و سيصد و شانزده هجرى ، كه روز يكشنبه ، غرهى اين ماه بوده است ، بندگان اقدس مظفر الدين شاه ، روحى فداه ، در تهران كه پاتخت حاليهى ايران است ، با سلامت مزاج در عمارات سلطنتى تشريف داشته ؛ روزها به فيصل امور دولتى مىپرداختند ، و هر روزه عرايض و راپرت ايالات و وزارتخانهها و ساير ادارات را به نهجى صحيح جواب مرقوم مىفرمودند . بساط تعزيهدارى حضرت خامس آل عبا ، عليهم آلاف التحيه و الثنا ، عصرها در عمارات سلطنتى گسترده و داير بود . شبهاى دههى اولى هم ، در منزل صدارت عظما اساس روضهخوانى و عزادارى انعقاد داشت .
هامش
( 25 ) - يك پاراگراف را قلم گرفته است ، بدين مضمون : « چنان كه ، صريحا مىگويم كه : اين شاه باطمطراق ما فقط سلطان باظل عادلى است كه در بذل و عدل نظير ندارد ؛ ولى ، تشويق اهل هنر نمىكند . تشويق هم مىكند و پول هم مىدهد ؛ ولى به مواردى كه به طرارى خود را جلوه داده و اهل فضل نبودهاند و به عيارى خود را اهل تاريخ و فضل قرار دادهاند . سبحان اللّه ! اين چه صحبتها است . »