قصيده : « 1 »
اى آهوى صيدافكنت آشوب جان مرد و زن * مفتون چشم پر فنت هرجا غزالى در ختن
سرو قدت روح روان ، زلف كجت آرام جان * نازك تن و لاغر ميان ، شيرين لب و نوشين دهن « 2 »
مه بايدت هاروت بين گيسونگر ماروت « 3 » بين * آن حقهء ياقوت بين گنجينهء دُرّ عدن
بوسد مسيحا غنچهات ، گردد چو گويا غنچهات * چون گل قضا با غنچهات پرورده در يك پيرهن
آن يوسف خوبى اگر گردد چو يوسف جلوهگر * هرگوشه يعقوب دگر بينى درين بيت الحزن
در هيچ عهدى چون تويى نشنيده كس تا نشنوى * چه توان كه با اين نيكويى بدعهدى و پيمانشكن
از شيوه سحر بيان بر سامرى بسته زبان * ناشسته از طفلى همان شيرينلبان را از لبن
نوشين لب آن خوش پسر شيرينتر از شهد شكر * سيمين بر آن سيمبر نازكتر از برگ سمن
بىروى آن پيمانگسل شب تا سحرگه متصل * مانند شمع از سوز دل گريم همى بر خويشتن
از هيچ حرف و گفتگو سويم مگردانيد رو * خوانم مگر زين پس بر او « 4 » مدح خداوند زمن
هامش
( 1 ) . مج : ندارد .
( 2 ) . مج : نوشينلب و شيريندهن .
( 3 ) . مج : هاروت .
( 4 ) . مج : برو .