پدر خسرو و پادشاه ، بر آفاق گسترده ظلّ هماى ، و زان سايه آسوده خلق خداى ، سليل سلسلهء سلاطين نافذ الفرمان ، اصيل اصلاب خواقين و الا مكان ، فرمانفرماى اهل زمان « 1 » ، صاحب اختيار ممالك خراسان ، پادشاهزادهء فلك شكوه جهانآرا - المؤيد من عند اللّه - ابو النصر محمّد ولى ميرزا ، - لا زالت ايام دولته الى يوم البقا .
خلاصه ، آن عيش به خرّمى و مباركى منقضى شده ، تمام مردم از خوان احسانش بهرهور گشتند و در ايّام عيد سعيد « 2 » شعراى زبانآور عراقى و خراسانى در مدح و منقبت شهزاده آسمان مرتبت « 3 » داد سخنورى و مدحتگسترى را داده ، اشعار غرّا « 4 » از قصايد و غيره « 5 » به نام نامى آن داراشكوه انشاء و به وساطت پيشكاران درگاه با عزّ و جاه « 6 » به نظر انور گذرانيده ، به صلات و جوائز نامتناهى مفتخر و مباهى گرديدند . « 7 » از جمله « 8 » به جهت مناسبت « 9 » مقام ، چند قصيده كه شعرا علىرغم « 10 » يكدگر در رشتهء نظم منعقد و به نام فرخنده آن برگزيدهء خالق علّام مزيّن ساختهاند ، « 11 » درينجا مذكور مىسازد :
احمد بيك اختر تخلص كه سماى نظم را قطب « 12 » و محور فلك نثر بوده ، فلك دوّار از رشك علوّ ( 124 ب ) سخن او به دوّار مبتلا و مقيم « 13 » بودى و ادوار سعود سپهر از زادن مثل اويى عقيم ماندى ، نظم او از نظام ايّام جوانى خوشتر و نثرش از طراوت باد بهار دلكشتر ، جوهرى ضميرش هرجواهرى كه در سلك كلك كشيدى غيرت لؤلؤ لالا گشتى « 14 » و هرمعنى بكر كه نتيجهء نبات فكر او را بودى انگشت اقتصار در ديدهء ابكار همگنان زدى . اينكه مرقوم مىشود « 15 » ورقى از آن كلّ و قطرهاى از آن مل است .
هامش
( 1 ) . مج : فرمانفرماى معمورهء زمان . ( اين توصيف بعد از « صاحباختيار . . . » آمده است )
( 2 ) . مج : سعيد سلطانى .
( 3 ) . مج : شاهزاده بلند منقبت .
( 4 ) . ملك : اشعار شعر اشعار غرّا .
( 5 ) . مج : داده ، قصايد عزّا .
( 6 ) . مج : درگاه سلطنت .
( 7 ) . مج : گرديدهاند .
( 8 ) . مج : از آن جمله .
( 9 ) . مج : مناسب .
( 10 ) . مج : به علىرغم .
( 11 ) . مج : انعقاد داده به نام فرخندهانجام آن فلك احتشام موشح ساختهاند .
( 12 ) . مج : سماى نظم عالم .
( 13 ) . مج : « و مقيم » ندارد .
( 14 ) . مج : بودى .
( 15 ) . مج : اين قصيده كه قلمى مىشود .