نيست درين جمع يلان هيچكس * گر بود اين تازهجوان است و بس
مانده بيرون ز نيستان گراز * گشت همان تازهجوان اسبتاز
نيزه فكند و سپر انداخت رفت * ننگ همه جاى بپرداخت رفت
رفت و چنان رفت كه گردش نماند * غيرت و پرواى نبردش نماند
بود به ويرانه حصارى شده « 1 » * از سر مردانگى عارى شده
اسب رها كرد و به جايى خزيد * ديده بسى جُست و نشانش نديد
كرد چو « 2 » شهزاده به يك چوبه تير * خوك روان جانب بئس المصير
كس به طلبكارى آن مرد جنگ * كرد روان جانب آن جاى تنگ
گفت كه شد كشتهء گراز از سهام * واهمه يكسو نه و بيرون خرام
داد جوابش كه نيايم برون * تا كه نبينم سرِ دَد غرق خون
چند فريبم دهى اى شهريار * بنده كجا « 3 » و روش كارزار
من به مثل رستم و بيژن نيم * گيو و فرامرز و تهمتن نيم
تا به دد و دام كمين آورم * خاتم مردى به نگين آورم
من يكى از خيل و شاق توام * حامل آلات « 4 » و يراق توام
راضى اگر نيستى اى تاجدار * رو تو به ويرانه « 5 » مرا واگذار
شاه چو اين عذر موجه شنيد * خندهزنان غنچه صفت بشكفيد
كلهء او « 6 » را به سوى آن جوان * كرد روان تا كه بيايد روان
بُرد فرستاده و آورد پيش * تازهجوان منفعل از فعل خويش
شاه به دلدارى آن يكّه مرد * مُهر سرتنگ شكر باز كرد
گفت حيات از تو غنيمت بود ( 118 ب ) * گه ظفر و گاه هزيمت بود
ليك نصيحت به تو اى نيك دم * باش به هرمرحله ثابتقدم
هامش
( 1 ) .بود به ويرانه حصارى بلند * كش نرسيدى به سرش صد كمند
رفت و در آن قصر حصارى شده * . . .( 2 ) . مج : چه .
( 3 ) . مج : كجاه .
( 4 ) . مج : « و » ندارد .
( 5 ) . مج : وايرانه .
( 6 ) . مج : دد .